تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

دیشب که سری به سایت ها زدم، این یادداشت رو دیدم که ناخودآگاه منو به حال و هوای یک سال قبل برد.روزها  و هفته های قبل از مرحله اول انتخابات ؛این جلسه و اون نشست و بحث ها و تحلیل های گوناگون وتقریباً همه در راستای قانع کردن تحریمی ها برای رای دادن ، بازار داغ اظهار نظر و گمانه زنی در گروه مهر76 تو اون روزها  ،استادیوم امیرآباد وشوخی کردن در گوش معین،روز 25 خرداد تو تجریش ودودر شدن ملت-البته مثل همیشه-توسط آدمای ستاد معین و بعدش تبلیغاتمون تو نیاوران با رضا و آذین و نیما وحسن و بهاروآدمای جالبی که دیدیم،اون همه sms که تا آخرین ساعات رای گیری برای این و اون فرستادم و...اما با مشخص شدن نتایج تازه فهمیدم همیشه بدتر از اینم امکان داره!اون روز که هاشمی می خواست بیاد دانشگاه و بازی درآوردن های پسرش و تیم حفاظتیش هم که از اون روزای خاص بود،همین طور داستان امضا جمع کردن از روشنفکر ها واصحاب فرهنگ و هنر و سیاست توسط بچه های اون زمان شرق به ویژه محمود فرجامی که آدم میموند که چه طور ممکنه این آدما زیر یک نامه رو با هم امضا کنن؛خلاصه روزای عجیبی بود.الان که به اون داستان نگاه می کنم حس دو گانه ای دارم؛از یه طرف خوشحالم که در حد توان خودم وظیفه ام رو در مورد آگاه کردن جامعه انجام دادم ،ولی از طرف دیگه این حس بد رو دارم که گویا خودم هم اون زمان آگاهی خوب و کاملی در مورد عواقب کارم نداشتم .به عبارت دیگه با این که از داشتن چنین رییس جمهوری با تمام وجود ناراحتم،نمی دونم اگه یکی دیگه به خصوص معین رای میاورد الان چه وضعی داشتیم.شاید باید این واقعیت رو بپذیریم که احمدی نژاد نماینده واقعی اکثریت این جامعه است،نه امثال معین که هنوز غیر از خواسته های ساکنان نیمه شمالی پایتخت چیز دیگه ای از حقوق مسلم مردم این کشور نمی دونن!به هر صورت این هم  تجربه و هزینه ای بود که برای گذار به دموکراسی باید پرداخت البته اگر واقعاً دموکراسی را قبول داشته باشیم و دوباره قصد عاریه گرفتن نظریاتی مثل امت و امامت شریعتی رو نداشته باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 14:47  توسط شهاب  | 

امروز بعد از حدود بيست روز وقت تلف كردن و تنبلي مطلق دوباره دست به قلم بردم و يه چيزايي نوشتم.از فردا بايد جدي تر كارام رو پيگيري كنم ويه سر و ساموني بهشون بدم؛به قول اون شعري كه از خيلي سال قبل تو ذهنم حك شده:

لبان آبله پايمان اگرچه تر است   گذر كنيم از اين جا كه چاره مان گذر است

.احساس مي كنم كم كم دارم توان بيرون رفتن و فاصله گرفتن از اين رخوت لعنتي رو پيدا مي كنم،بايد بجنبم كه خيلي كار عقب افتاده دارم و كلي هم كار تازه كه بايد شروع كنم.چند روزي هم ميشه كه دوباره تو كتاب خوندنم وقفه افتاده كه نبايد از اين بيشتر بشه.

اميدوارم گرفتاري هاي مصلا هم ديگه دست از سرم برداره خسته شدم از اين استرس و تشويش خاطر هرروزه واقعاً براي انجام كارام به يك آرامش خاطر حداقلي نياز دارم چيزي كه البته تو اين جامعه داشتنش اگه يه رويا نباشه كمتر از اونم نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:13  توسط شهاب  | 

چند روزی هست که اصلاً دل و دماغ درست و حسابی کار کردن ندارم،خیلی تنبل و دچار روزمرگی شدم.تنها کار ثابتم این روزا اینه که به هر بهانه ای برم سراغ وبگردی و اینترنت وبلاگ های آشنا و غریبه مثل این،البته با تلفن صحبت کردن هم که جای خود دارد به خصوص با انارام.دامنه علایقم هم که ماشاا... اینقدر وسیع است که تقریباً همه چی رو در بر می گیره؛از خبر تا گزارش و مصاحبه و تحلیل در زمینه سیاست وفرهنگ و ورزش و اقتصاد و اجتماع!در عوض همه این ها هم کلی کار انجام نشده دارم که نمی دونم تا کی میتونم به تاخیر بندازمشون احساس می کنم این طوری به جایی که نمی رسم هیچ،همین جایگاه فعلیم رو هم از دست میدم باید دست به کاری زنم که غصه سرآید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:0  توسط شهاب  | 

بالاخره آمدم.خیلی وقت بود که دل دل می کردم،ولی دیدم که بیش از این صبر نتوان نمود.فعلاً تا مدتی می خوام بدون خواننده جلو برم،به تدریج بقیه رو هم خبر می کنم.

 اگر چه قصد ندارم این جا داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک بگویم،ولی امیدوارم روزی بتوانم این سوال را بپرسم که "باغ بی برگی" که می گوید که زیبا نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 18:39  توسط شهاب