انگار دوباره دوره دپرسیون شروع شده،بی حوصلگی خیلی بد موقع سراغم آمده و دل و دماغ کار کردن رو ازم گرفته،دیروز با انارام اوقات تلخی کردم شاید برای این که اونم برای اولین بار با من با اخم و ناراحت برخورد کرد هرکار کردم نتونستم دلخوریم رو از ذهنم بیرون کنم و کاملاً خودش رو توی رفتارم نشون داد.باید جدی تر از قبل باهاش حرف بزنم و شایدم تصمیم های شجاعانه تری بگیرم.
دلم لک زده برای چند روز زندگی راحت و بدون استرس و ترجیحاً دور از تهران،واقعاً نمی دونم این پارادوکس رو چه جوری توجیه کنم از طرفی نمی تونم از تهران فاصله بگیرم و ازطرف دیگه هم از این سبک زندگی تو این شهر شلوغ خسته شدم
دیشب دومین پیشبینی فوتبالیم تو این چند روز اخیر محقق شد و با حذف آلمان و برزیل تا حد زیادی روانم شاد شد،فقط مونده برد امشب فرانسه و یک فینال رویایی برای من که توش برام نتیجه چندان مهم نیست.
