تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

يك.چند روزي بود كه تنبلي و البته مشغله هاي كاري و دغدغه هاي فكري مانع از نوشتنم شده بود.بيش از هر چيز اين چند روز به روابط فردي خودم مي انديشيدم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد يك سري حرف ها را حتماً بزنم تا بعدها بابت نگفتن آن ها خودم را سرزنش نكنم.امشب اين كار را در حد قابل قبولي انجام دادم و از آن راضيم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:43  توسط شهاب  | 

1.امشب حس عجيبي دارم،بد جوري ياد سال هاي نه چندان دور افتادم كه براي اين شب ها حساب جدا گانه اي باز كرده بودم و يه جورايي خيلي بهشون اميد داشتم؛شب هاي مسجد حاج آقا صابر اراك، شب هاي مسجد كوي دانشگاه تهران،سحري خوردن هاي دور هم تو خونه مامان بزرگ اين ها،...اما نمي دونم چرا  راحت نمي تونم اون كارها رو دوباره انجام بدم.همين امشب كه افطاري سازمان نظام پزشكي بود،خيلي خوب مي شد تفاوتش رو با اون جلسات بي ريا و خالصانه قديمي كه كم هم نديده بودم ديد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 0:53  توسط شهاب  | 

1.امروز بعد از مدت ها سري به دانشكده زدم ،جلسه دفاع دو تا از دوستان بود؛يك جلسه كاملاً علمي و از اون پايان نامه هايي كه واقعاً روش كار شده بود و تو دانشکده هاي ما كمتر مشابهش پيدا ميشه،تا حالا هم دو تا مقاله تو مجلات معتبر خارجي ازش چاپ شده. جالب اين كه اصلاً متن فارسي تز رو ننوشته بودند و فقط يك چكيده يك صفحه اي رو به فارسي توش گذاشته بودند.اما هدفم از رفتن به اين جلسه و نوشتنش تو اين جا ياداوري جريان فعال نشت نشا يا همون فرار مغز هاست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 23:52  توسط شهاب  | 

دیشب بعد از مدت ها یه سر به تئاتر شهر زدم،کوری رو دیدم هر چند انتخاب اولم نبود .برام جالب بود که نمایش های دیگه این قدر با استقبال مواجه شدن،حتی یکی از بچه ها که اتفاقی اون جا دیدمش می گفت تئاتر« اکبر آقا ...» تو سنگلج رو هم باید از قبل رزرو کرد.در باره کوری صرفاً می تونم بگم بد نبود،بازی ها متوسط و بعضاً ضعیف بود.البته مشکل اصلی از خودم بود که خیلی خسته بودم.

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 19:39  توسط شهاب  | 

سه ماه و اندی از آخرین سر زدنم به این جا میگذره،سه ماهی که در نوع خودش سخت و توان فرسا بود ؛از اون خدمت مقدس(!) سربازی گرفته تا فراز و نشیب های کاری و عاطفی و از همه بدتر سردر گمی ها و ابهام های فراوان و فزاینده پیش رو...بارها خواستم بیام و چیزهایی که توی مغزم جولان می دادن  و کم هم نبودن رو این جا بنویسم،اما هر بار چیزی بوده که مانعم بشه مثل تنبلی،خستگی،فراموش کاری یا حتی ترس!

الان چند روزی هست که کم کم حال و اوضاعم داره بهتر میشه و راحت تر می تونم به برنامه هام برسم ،این کارای جدیدی رو هم که دارم پیگیری می کنم فعلاً برام دلگرم کننده است و چشم انداز رو تا اندازه ای روشن میکنه ،به هر صورت امیدوارم فاصله تا دیدار بعدیم از این جا خیلی به درازا نکشه و سامان بهتری به این جا که مثلاً یه جورایی خونمه،بدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 17:52  توسط شهاب  |