تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

يك. از عوارض تنبلي در نوشتن مستمر و روزانه مطالب همين است كه آدم از سير پرشتاب وقايع و جريانات روزمره اي كه پيرامون و به همان نسبت در درونش مي گذرد، جا مي ماند. واقعيت اين بود كه اين بار بيش از تنبلي، اين مشغله زياد بود كه مانع از نوشتنم شد؛ ميهمانان عزيزي هم داشتم كه معمولاً بودنشان مترادف با به هم خوردن روال و نظم زندگيم است و البته از اين گذراندن وقت با دوستان پشيمان نيستم.

دو. كساني كه مرا از زمان دانشجويي مي شناسند با دغدغه هايم در مورد مسايل صنفي جامعه پزشكي آشنا هستند و آناني كه بيشتر با من بوده اند هم مي دانند كه اين دغدغه صنفي به هيچ وجه يك طرفداري متعصبانه و بي منطق از يك قشر نبوده است. رويكرد من به مسائل صنفي نه از منظر كسب منافع بيشتر براي قشر پزشك آن هم به قيمت متضرر شدن مردم، بلكه از زاويه دفاع از حقوق قانوني و منطقي اين قشر بوده و هست. در نظر من طبابت بيش از آن كه يك كسوت مقدس و تافته جدابافته از اجتماع باشد، يك شغل است كه مانند ساير حرفه ها بايد حقوق و تكاليف متقابلي را براي  صاحبانش به همراه داشته باشد. علاقه مندي من به فعاليت اجتماعي و مطبوعاتي در اين حوزه و نيز پيگيري امور مربوط به سازمان نظام پزشكي هم همواره در راستاي همين نگرش بوده است.   

سه. سازمان نظام پزشكي تا جايي كه اطلاعات من ياري مي كند، قديمي ترين و فراگيرترين تشكل صنفي در كشور است. اين سازمان داراي ساختار ويژه اي است كه از يك سو نمي توان آن را در زمره نهادهاي دولتي گنجاند و از سوي ديگر هم نمي توان آن را يكN.G.O.  واقعي قلمداد كرد و لذا شايد عنوان يك نهاد عمومي براي آن مناسب تر باشد. در آشنايي حدوداً دو ساله و نزديكم با اين سازمان نكات بسياري را در مورد آن دريافته ام و به تبع آن انتقادات بسياري در ذهنم بر عملكرد آن شكل گرفته است. سيستم مديريت سنتي و در واقع هيأتي حاكم بر اين مجموعه، عمده ترين مشكل آن است كه باعث تحميل بسياري هزينه هاي سنگين، زائد و بي فايده به مجموعه مي شود. معضل مهم ديگر مديريت فعلي، وامدار بودن آن به طبقه اليت جامعه پزشكي متشكل از بيمارستان هاي خصوصي و گروهي از متخصصان قديمي و بانفوذ است كه باعث به حاشيه رانده شدن و نارضايتي بدنه سازمان و گروه هايي نظير پزشكان عمومي و ماماها و ساير غير پزشكان عضو سازمان مي گردد.

چهار. نمي توانم به خاطر  ايرادها و انتقادات پرشماري كه به عملكرد سازمان نظام پزشكي دارم و وارد مي دانم،  همه مواضع آن را مردود بدانم و بر اقدامات مخالفان آن مهر تأييد بزنم. اصل  لزوم افزايش سرانه كه از سال پيش علم آن توسط سازمان برافراشته شده، با هر نيتي هم كه باشد، قابل دفاع است و مهم ترين اثر آن، بيش و پيش از منتفع شدن پزشكان، برخوردار شدن مردم از امكان دسترسي آسان تر به خدمات درماني و به تبع آن بالا رفتن شاخص هايي نظير اميد به زندگي و نيز كاهش هزينه از جيب مردم براي هزينه هاي سلامت است. آن طور كه شواهد نشان مي دهد، هنرمندي هاي دولت در بودجه سال آينده حوزه سلامت را هم بي نصيب نگذاشته و براي اولين بار پس از انقلاب سرانه درمان كشور با كاهش مواجه شده است. اگر به ياد بياوريم كه در سال جاري نيز وزارت بهداشت با كسري بودجه حدود يك ميليارد دلاري و عدم توان پرداخت حقوق و مزاياي پرسنلي خود در ماه هاي پاياني سال رو به رو بود، مفهوم كاهش سرانه و بودجه بهداشت و درمان و عواقبي كه مي تواند در پي داشته باشد برايمان روشن تر مي گردد. سالي سخت و بحراني براي دست اندر كاران نظام سلامت و مردم در پيش است.

پنج. سر خودم را خيلي شلوغ كرده ام و برنامه ريزي براي انجام صحيح اين همه كار برايم دشوار شده است. از امروز هم كه قول همكاري به مجموعه جديدي دادم كه شايد خود مسيري براي رسيدن به نقاط تازه اي در زندگيم باشد. بايد سعي كنم آن چه را سال ها پيش در باره مديريت زمان آموخته بودم براي به كارگيري بهتر دوباره گردگيري كنم، وگرنه مجبور خواهم بود كه دست پشت دست بكوبم و لب بگزم و بگويم ناگهان چه قدر زود دير مي شود!   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 2:2  توسط شهاب  | 

امروز سالگرد افتتاح دانشگاه تهران بود، جايي كه حدود هشت سال از بهترين سال هاي عمرم رو در اون سپري كردم. البته دانشكده ما جزو اون گروهي بود كه به برادر ناتني تبديل شده بود و رفته بود زير نام دانشگاه علوم پزشكي تهران و براي همين هم برخلاف ما كه خودمون رو دانشگاه تهراني مي دونستيم، اونا خيلي وقت ها اينو قبول نداشتند و اوج اختلافات هم معمولاً بين مسئولان دو دانشگاه بود. سوزش قضيه وقتي بيشتر ميشد كه به ياد بياريم اولين دانشكده دانشگاه تهران دانشكده پزشكي بود و تا قبل از دو پاره شدن دانشگاه ،اكثر روساي دانشگاه و حتي وزيران آموزش عالي از پزشكان بودند.(حتي اولين رييس دانشگاه تهران بعد از جدايي و نيز با سابقه ترين وزير علوم هم پزشك بودند) با اين كه الان حدود دو ساله كه ديگه ارتباط ارگانيكي با دانشگاه ندارم، اما هنوز هم به اون احساس تعلق مي كنم و اگه نخوام دروغ بگم بايد اعتراف كنم كه هنوز آرزوي بازگشت به اون رو دارم. حضور تو دانشگاه تهران اگر چه شايد از خيلي چيزا محرومم كرد و مسير زندگيمو از خيلي خوشي ها دور كرد، اما هيچ وقت از انتخابش پشيمون نشدم. دانشگاه براي من و امثال من كه زمان زيادي رو توش سر مي كنن و به خيلي از سوراخ سمبه هاش سرك مي كشن، يه معني خاصي داره. دانشگاه براي من يعني خيلي چيزا؛ يعني ساختموناي قديمي، بوفه ادبيات و علوم، ساختمون چهل و سه، كلي آدم گمنام كه يكهو معروف شدند،  شب نخوابي براي تزئين سالن و برگزاري جشن، نشريه دانشجويي، آقا محرم و آقاي بافكر، كوي دانشگاه، انجمن ، كلي دوست خوب،بيمارستان  و حضور و غياب، نمره گرفتن از استادا براي كل گروه ، دعوا با رييس و معاونان دانشگاه و دانشكده، طومار نوشتن و امضا جمع كردن وكله پا كردن  مدير فوق برنامه، انداختن ظفرقندي از وزارت و درخواست براي حضور در كميته انضباطي و دعوا با اعضاي آن و از همه مهم تر يعني شوراي صنفي. دانشگاه در مقابل سال ها و فرصت هاي زيادي كه از من گرفت، خيلي چيزا رو هم بهم داد كه جاي ديگه نمي تونستم به اين راحتي به دست بيارم. دانشگاه تهران خيلي چيزها نداشت، كمبودهاش اصلاً كم نبود، ولي دانشگاه تهران بود. هنوز هم هر جا كه تو كشور صحبت دانشگاه ميشه، همون تصوير پنجاه تومني معروف اولين تصويريه كه تو ذهن ها نقش مي بنده و هنوز هم راسته كتاب فروشي هاي انقلاب به نام جلوي دانشگاه شناخته ميشه. منم هنوز حسرت اون لحظه اي رو مي خورم كه مشغول توزيع لباس فارغ التحصيلي بين بچه ها يا در حال خوندن متن سوگند نامه تو جشن بودم و بر خلاف همه دوستان حتي يك عكس خوب از اين لحظه هاي به ياد موندني و تكرار ناپذير براي خودم ندارم.

 

پ.ن.يك. اين متن رو هم به مناسبت  همين روز براي همشهري جوان نوشته بودم كه طبق معمول دچار جرح و تعديل هايي شد.

دانشکده طب، فاتحه مبارک دانشگاه تهران شد

« در یکی از شب های اواخر بهمن 1312 جلسه هیأت وزرا در حضور شاه تشکیل شده بود.سخن از آبادی تهران و عظمت ابنیه و عمارات و قصور زیبای جدید در میان آمد.نوبت به بنده نگارنده رسید که به سمت کفیل وزارت معارف در آن میان حاضر بودم.گویا خداوند متعال به قلب من الهام کرد که عرض کردم در آبادی و عظمت پایتخت البته شکی نیست، ولی نقصی که دارد این است که این شهر هنوز عمارت مخصوص اونیورسیته ندارد و حیف است که این شهر نوین از همه بلاد بزرگ عالم از این حیث عقب باشد. شاه بعد از اندک تأملی گفت:«بسیار خوب،آن را بسازید.» این خاطره علی اصغر حکمت، اولین رییس دانشگاه تهران از شبی است که تأسیس اولین دانشگاه امروزی کشور کلید خورد. البته پیشنهاد این کار 5 سال قبل توسط دکتر حسابی مطرح شده بود و یک بار هم رضا شاه با آن مخالفت کرده بود. این بود که حکمت سریع این نظر مثبت را گرفت و رفت دنبال ساخت دانشگاه . رفت سراغ حاج رحیم اتحادیه ، تاجر تبریزی و مالک زمین های جلالیه و 202204 متر  زمین  و قنات هایش را خرید به قیمت نود هزار و نهصد و نود و یک تومان و هشت قران، همین جایی که الان شده دانشگاه تهران .البته اول گروهي از مالکين اراضي بهجت آباد با سوء استفاده هايي نظر وزير ماليه وقت را جلب کرده بودند که زمين هاي آنها را براي تاسيس دانشگاه خريداري نمايد.اما به نظر موسيو گدار،معمار و مشاور فرانسوی فضای آن زمين ها تنگ و موقعيت آنها سيل گير بود و براي تاسيس دانشگاه مناسب نبود.

 هشتم تیر ماه 1313 هم کار ساخت دانشگاه شروع شد و تا اواخر دی ماه ساخت اولین دانشکده آن ، یعنی دانشکده پزشکی به پایان رسید. دو طرف سردر جنوبی دانشکده هم دو کتیبه سنگی نصب کردند که حمید ملک الکلامی با خط ثلث روی آن ها این شعر نظامی گنجوی را نوشته بود: می باش طبیب عیسوی هش /اما نه طبیب آدمی کش!

15 بهمن 1313 رضا خان به دانشگاه آمد و با افتتاح دانشکده طب ، رسماً دانشگاه تهران افتتاح شد.لوح یادبود آن را هم در محلی که اکنون پلکان جنوبی دانشکده پزشکی است در دل خاک به امانت گذاشتند.لغات دانشگاه و دانشکده هم از همان زمان در شورایی که به سرپرستی محمد علی فروغی، نخست وزیر وقت تشکیل شده بود به  ترتیب به جای واژه های اونیورسیته و فاکولته به تصویب رسید.

در شروع کار شش دانشکده برای دانشگاه پیش بینی شده بود که عبارت بودند از: طب و فروع آن، علوم معقول و منقول ، علوم طبیعی و ریاضی ، ادبیات ، فلسفه و علوم تربیتی ، حقوق و علوم سیاسی و بالاخره فنی و علوم مهندسی که علامه دهخدا ، دکتر حسابی و دکتر لقمان الدوله هم از رئیس های معروف آن ها بودند.اولین دوره پذیرش دانشجو هم در مهر ماه 1314 و با ورود 886 دانشجو انجام شد.

اما سردر معروف دانشگاه تهران که ایرانی ها با شنیدن نام دانشگاه تصویر آن در ذهنشان تداعی می شود، در سال 1348 ، بر اساس طرح یکی از دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا  و با هزینه 24500 تومان ساخته شد.

تا امروز که هفت دهه از عمر این دانشگاه می گذرد، تعداد زیادی وزیر و وکیل و هنرمند و آدم معروف از آن فارغ التحصیل شده اند و خود دانشگاه هم کلی تغییر و توسعه پیدا کرده و شاهد اتفاقات مهمی هم بوده. در سال 1365 بود که دانشکده های گروه پزشکی از دانشگاه تهران جدا شدند و تحت عنوان دانشگاه علوم پزشکی تهران ، رفتند زیر نظر وزارت تازه تأسیس بهداشت، درمان و آموزش پزشکی.

دانشگاه تهران تا به حال 30 رییس به خودش دیده و در حال حاضربا 25 دانشکده و 32000 دانشجو بزرگ ترین دانشگاه خاور میانه است. دانشگاه علوم پزشکی تهران هم دارای 7 دانشکده و بیش از 10000دانشجوست و تا کنون سه رئیس داشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:34  توسط شهاب  | 

نمي دانم از قدم سنگين من است كه دوستان به محض حضورم در اين جا عطاي وبلاگ نويسي را به لقايش بخشيده اند يا مصالح ديگري در كار است...به هر صورت عجالتاً بايد تغييراتي در فهرست پيوندهاي اين وبلاگ بدهم تا بعد چه پیش آید

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:38  توسط شهاب  | 

صداي زنگ تلفن از خواب بيدارم مي كند. در همان حالي كه به سمت گوشي مي روم، از لاي چشم هاي نيمه بازم نگاهي به ساعت مي اندازم. ده و نيم را نشان مي دهد. گوشي را كه بر مي دارم پشت خط صداي لرزان و مضطربش را مي شنوم. منتظر توضيح خواستن من نمي شود و شروع مي كند به بيان آن جه او را به اين حال دچار كرده. يكي از همان چيزها يا شايد هم بلاهايي كه ازشان مي ترسيد، به سرش آمده است. تر جيح مي دهم سكوت كنم و گوش به حرف هايش بدهم تا كمي سبك شود. وقتي كه احساس مي كنم آبشار سهمگين حرف هايش به رودي آرام تبديل شده، كمي دلداريش مي دهم و با احتياط حرف هايش را تأييد مي كنم. سعي مي كنم به خودم مسلط باشم و خونسرديم را حفظ كنم تا مبادا در اين وضعيت توصيه غلطي به او بكنم. گويا تقارن جمعه با روز سيزدهم ماه كار خودش را كرده. بالاخره گوشي را مي گذارم. براي عوض كردن حال و هوايم تصميم مي گيرم به يك نفر ديگر، يك دوست زنگ بزنم. اوايل صحبت خوب و اميدوار كننده پيش مي رود، هرچند در تمام لحظات موضوع تلفن قبلي ذهنم را به خود مشغول كرده. اما ديري نمي پايد كه اين گفتگو نيز به سرنوشت تماس قبلي دچار مي شود. اين بار يكي از آن هايي كه خيلي ازشان مي ترسيدم به سرم مي آيد. سوالي از من مي پرسد كه از مدت ها قبل بيمناك لحظه پرسيدن آن و نگران پاسخ خودم بوده ام. قبلاً در خلوت خودم سعي كرده ام پاسخ قاطع و شفافي براي آن بيابم و حتي دلايلي را هم پشتوانه اين تصميم و پاسخ سازم، اما با شنيدن سوال كاملاً متوجه دستپاچگي خودم مي شوم و از ترس مجبور شدن به جدي تر فكر كردن درباره آن، خيلي سريع جواب از قبل آماده شده ام را ارائه مي دهم و سعي مي كنم او را در مورد قطعي بودن تصميمم قانع كنم و اطمينانش را به صداقت و صراحت كامل گفته ام جلب سازم. يادم مي آيد كه امروز علاوه بر سيزدهم بهمن، سيزدهم محرم هم هست.

به ياد مي آورم از خاكستر بيستم بهمن دو سال پيش كه برايم يك روز تلخ به ياد ماندني بود، ققنوسي پديدار شد. آيا اين بار هم بايد منتظر ققنوس باشم؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:18  توسط شهاب  | 

  يك. بعد از يك سال رفتم اراك و يك سرماخوردگي درست و حسابي با خودم سوغاتي آوردم. هر چند سفر كوتاه بود و مريضي هم به دنبال داشت، ولي در كل خوب بود. چند تا از دوستاي قديمي رو كه بعضي هاشون رو چند سالي بود نديده بودم، ديدم و كلي تجديد خاطره شد. حال و هواي محرم اراك برم اصلاً جذابيت گذشته را نداشت؛ انگار همه چيز استحاله شده و هيچ چيز هويت قديمي خودش را حفظ نكرده. تا جايي كه يادمه، از قديم از علامت و چلچراغ و اركستر هيأت هاي عزاداري خوشم نميومده، اما از امسال گويا بايد هيأتي كه به خاطر دوريش از همه اين چيزها هر سال سري بهش مي زدم رو هم به اون ليست قبلي اضافه كنم. امسال كه اصلاً جذبم نكرد. شايدم ايراد از من باشه، هرچند هنوز چيزاي زيادي تو اين حوزه هست كه برام جالب و جذابه.

 

دو. تقريباً هيچ روزي نيست كه مجبور نشم درباره امتحان  رزيدنتي و مسايل مربوط به اون و شرايط خودم و دلايلي كه براي شركت نكردن امسالم دارم توضيحات كوتاه و بلند به اين و اون ارايه كنم. براي همه بديهيه كه يك پزشك عمومي بايد فقط به متخصص شدن و اون هم در سريع ترين زمان ممكن فكر كنه و با اين كار سعادت خودشو تضمين كنه. اما زاويه نگاه من با اين ديدگاه هر روز بيشتر ميشه و به گزينه هاي جاي گزين بيشتر فكر مي كنم. نكته بغرنج قضيه هم اين جاست كه من بر خلاف اكثر كسايي كه قيد رزيدنتي رو زدند و به رفتن از اين مملكت فكر مي كنند، فعلاً برنامه اي براي اون هم ندارم و دارم به انتخاب سومي مي انديشم.

 

سه. يادداشتي كه تو پست قبلي بهش اشاره كرده بودم، گويا به مذاق گيرنده هم خوش آمده و خواستار ادامه اين همكاري شده. من كه بدم نمياد و حرف هاي نگفته زيادي براشون دارم، اما بايد صبر كنم و ببينم اين خوش آمدن ها تا كي و كجا دوام خواهد داشت. فعلاً هم كه به مدد همون يك روز تأخير انداختن اراك رفتنم، از يك جاي جديد و موقعيت كاري تازه سر درآوردم!

 

چهار. چه مي كنه اين ويروس بدمصب كه داره منو به اين زودي اسير رختخواب مي كنه! ولي حيفم مياد قبل از خواب چيز جالبي كه موقع برگشتنم از سفر ديدم رو نقل نكنم و اون عبارت از اين بود كه وقتي منتظر آمدن اتوبوس بودم، يعني ساعت دوازده و نيم شب، احساس كردم فردي كه بغل دستم ايستاده آشناست و دقت كه كردم مطمئن شدم كه يكي از نماينده هاي اراك تو مجلسه كه ساك به دست منتظره. باهاش سلام و عليكي كردم و نتونستم تعجبمو پنهان كنم و ازش پرسيدم آقاي دكتر! اين وقت شب ، شما و اين جا؟ خيلي راحت پاسخ داد: من دوازده ساله كه مسافر همين ساعت همين اتوبوس هستم! نكته جالب قضيه هم اين بود كه فكر كنم به جز من - كه نه تنها رأي نداده بودم، بلكه اصلاً موقع انتخابات اراك نبودم - و يه مسافر ديگه كه تا اندازه اي اون رو شناخت، هيچ كدوم از سي ونه مسافر ديگه اونو نشناختن و حتي شاگرد راننده حاضر نشد جاي صندليش رو با يكي از صندلي هاي خالي عوض كنه كه اين هم در نوع خودش اوج مردمي بودن و محبوبيتش  و همچنين شناخته شده بودنش در بين موكلينش رو نشون ميده! شايدم نماينده ها مي خوان يك سال عمر اين دوره مجلسو زياد كنن بلكه خودشونو به مردم بشناسونن!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 2:38  توسط شهاب  | 

 

يك. اين روز ها بوي ترس و نگراني از آينده مملكت در هر جايي و نزد هر كسي به خوبي ديده مي شود. البته رييس جمهور محترم در اين مورد هم مثل خيلي از امور ديگر مستثناست و از تكرار ملال آور توهمات ذهني خودش در برابر مردم ابايي ندارد. از آن سو هم نمايندگان مجلس كه پي برده اند ستاره اقبال معجزه هزاره سوم رو به افول است، در سال آخر نمايندگي به صرافت آن افتاده اند كه از قبل مخالفت با وي در قالب هايي نظير انتقاد به بودجه، سوال از وزرا و حتي رييس جمهور و جدا كردن راه خود از حاميان تابلوي رييس جمهور به وسيله تشكيل فراكسيون جديد بلكه براي چهار سال ديگر قباي نمايدگي را بر اندام خود حفظ كنند. البته از مهم ترين موضوع مورد توجه آن ها يعني بحران گوجه فرنگي هم نبايد غافل بود.

دو. تو هفت هشت روز گذشته، اتفاقات دور و برم كم نبود. از خبر رفتن شش نفر از دوستان و آشنايان به آمريكا و استراليا گرفته تا ديدن دوستاني كه شش ماهي مي شد نديده بودمشان. از گرفتن تصميمات جديد در حوزه روابط دوستانه تا شنيدن خبر اخراج دستيارمان در بهداري مصلا به همراه تعداد زيادي از كارمندهاي آن جا. و بالاخره از جلسه و گفتگوبا فردي كه از سال ها پيش به عنوان يك فرد موفق مي شناختمش براي شروع يك كار جديد تا ملاقات با شخصي كه تا همين چند وقت پيش تصور هم نمي كردم سروكارم بهش بيفتد و اصلاً نمي شناختمش. هنوز هم مثل گذشته ها از آشنايي با آدم هاي جديد خوشحال مي شوم و برايم هيجان دارد. چند پيشنهاد كاري جديد هم مطرح شده كه در حال بررسي هستم و جلسات يكي دوتاي آن ها را هم به هفته بعد موكول كرده ام.يكي از دوستان هم دست به ماجراجويي زده و قصد افغانستان كرده كه اميدوارم سفرش به خير و خوشي تمام شود.

 

سه.دوباره رفته ام و بليط گرفته ام كه بروم اراك. يك سالي هست كه نرفته ام، دقيقاً از عاشوراي پارسال. زماني تصور اين كه يك سال از اراك دور باشم هم برايم محال به نظر مي رسيد. اميدوارم  اقلاً جاذبه عاشورا و دلبستگي خاصي كه به خاطراتم از عاشوراي اراك و ديدن دوستان قديمي دارم باعث شود تا اين بار ديگر بروم.  البته بايد صبر كنم و وقتي توي اتوبوس نشستم از رفتنم مطمئن شوم. در اين مورد به شدت بد سابقه ام!

 

چهار. يك يادداشت به صورت امتحاني براي يك جاي جديد نوشته ام كه در پست هاي بعدي احتمالاً آن را خواهم گذاشت.

 

پ. ن.۱: همان طور که پیش بینی می شد سفرم یک روز به تعویق افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:3  توسط شهاب  |