تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود

نوتر برآورد گل اگر ریشه نو شود

زیباست روی کاکل سبزت کلاه نو

زیباتر آن که در سرت اندیشه نو شود

ما را غم کهن به می کهنه بسپرید

بر حال ما چه سود اگر شیشه نو شود

شبدیز رام خسرو و شیرین به کام او

بر فرق ما چه فرق اگر تیشه نو شود

جان می دهیم و ناز تو را می خریم باز

سودا همان کنیم اگر پیشه نو شود

 

 سال هشتاد و پنج نفس های آخرش را می کشد. سالی که در آن پژوهشگران و دانشمندان کشور ما با سرعتی بی نظیر و شتابی مثال زدنی قله های دانش و فناوری را یک به یک در نوردیدند(!) و تپه آباد نشده ای باقی نگذاشتند و  سالی که در آن جمهور و رییسشان، دست در دست هم، شادمانه غریو رسیدن به اوج  و سروری بر عالم را سر دادند.

 اگر بخواهم هر آن چه در این یک سال به آن دست یافتیم را یاد کنم، مجالی بسیار وسیع تر می طلبد و نهایتاً باز هم از توان چون منی خارج خواهد بود. از این رو شایسته تر آن است که از زاویه ای محدود تر به این قطعه مشعشع تاریخ این محدوده جغرافیایی بنگرم و فقط نگاهی گذرا به حوزه ای که اندکی با آن آشنا ترم داشته باشم. در حوزه سلامت، سال هشتاد و پنج  سالی بود که در آن هم ایدز را شکست دادیم، هم قطع نخاعی ها را درمان نمودیم، هم رو یانا را به جهانیان عرضه کردیم، هم به توانایی تولید واکسن هپاتیت دست یافتیم، هم مشکل اقتصاد درمان را حل کردیم، هم اندک مشکلات باقی مانده جامعه پزشکی را به سر انگشت توانای تدبیر و دلسوزی مسوولان نظام پزشکی حل شده یافتیم و هم...

 اگر در دهه فجر نتوانستیم جشن هسته ای برگزار کنیم، در عوض از شاگرد اول کابینه در درس میثاق نامه کمک گرفتیم و اعلام کردیم که اگر غربیان خدانشناس بلای ایدز را به جهان عرضه کردند، ایرانیان مومن و نوع دوست، بلاگردان مردم جهان شدند و داروی ایدز را به بشریت هدیه دادند.  طوری همه با هم خبرو در هر کوی و برزن، خبر تولید داروی ایدز را لقلقه زبان کردیم که خودمان هم باورمان شد ایدز اکنون با سرماخوردگی تفاوت چندانی ندارد. گفتیم که دارو گیاهی است، پس عارضه ای هم ندارد و با خیال آسوده آن را مصرف کنید.  اگر چه خودمان دارو را ساخته بودیم، اما برای حفظ شأن دانشمندان ایرانی، تهیه و توزیع همان یک برگ بروشور دارو را هم به مباشر(!) روسی مان سپردیم. وقتی از ما پرسیدند چرا هیچ اثری از این دارو و مراحل تولید و آزمایش آن در متون علمی جهان دیده نمی شود، گوش های مخاطبان را بیش از همیشه دراز دیدیم و ثبت دارو و امنیت طرح را دلیل آوردیم. برای ثبت دارو حاضر شدیم هزاران برگ اسناد کار را به چشم آبی های اروپایی نشان دهیم، اما محققان و پرسشگران وطنی را نامحرم دانستیم. کاری کردیم که مخالفان در زمانی کوتاه پی به اشتباه خود ببرند و در همه محافل به دفاع از این دستاورد برخیزند و یا این که دست کم انتقاد را به صلاح( خود یا جامعه!) ندانند.

 رویانا را به جهان ارائه کردیم تا همه بدانند ایران بهشت پژوهشگران است، چرا که قید و بند های اخلاقی دست و پا گیری که مانع از رشد علمی دیگر کشورها می شود، به یمن ناآشنایی عوام و خواص جامعه ما با این خزعبلات، در این مملکت وجود ندارد.

 جارچیان جار زدند که نخاع قطع شده را بهتر از چینی شکسته بند می زنیم و به خیل ناامیدان، آن گونه امید بخشیدیم که شبانه رنج سفر بر خود هموار کنند و در حیاط بیمارستان در نوبت مداوا بنشینند.

 خط تولید واکسنی را که دوازده سال پیش، با دست رد زدن بر سینه کفار اروپایی و دست دوستی دادن با رفیق کاسترو شروع کرده بودیم، به بهره برداری رساندیم تا با قیمت تمام شده سه برابر نسبت به محصول باکیفیت تری که با تأیید سازمان جهانی بهداشت در هند عرضه می شود، به مردم کشورمان هدیه کنیم.

 در همان زمانی که در حال از جاکندن ترمز و دنده عقب قطار افتخارمان بودیم، فریاد کشیدیم:« همه پول نفت فدای یک تار موی یک ایرانی!» و در همین راستا از آن جا که  بودجه بهداشت و درمانمان در سال هشتاد و پنج، هزار میلیارد تومان کسری نداشت، برای سال بعد باز هم بودجه را کم کردیم، زیرا عمیقاً معتقدیم که« اندر بلای سخت پدید آید، فضل و بزرگواری و سالاری».

 پزشکانمان پس از سال ها طعم داشتن یک خانه مشترک را حس کردند و متولیان این خانه هم نهایت توجه را به صاحبان آن نمودند و مسایل معیشتی و اشتغال و مالیات و مسکن و ... آن ها را حل کردند و مثلاً رییس شورای عالی و ریش سفید جمع، با پرداخت هفتاد هزارتومان، معادل درآمد حدود دو ساعت کارش به عنوان مالیات یک سال، همراهی اش را با جامعه سرافراز پزشکی نشان داد.

 

 مثل هر سال می توان نشست و با یک حساب سرانگشتی کامیابی ها و ناکامی های سال را جمع زد و مثلاً به خود و به این آفتاب لب بام نمره ای داد. اما هر چه بود تمام شد و باید تا دگر روز که بلند آفتاب برآید تأمل کرد؛ شاید فردا روز دیگری باشد.

 سال نو بر همگان خجسته باد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:37  توسط شهاب  | 

 اين هفته هاي آخر سال سرم شلوغ تر از هميشه بود، طوري كه هفته پيش برايم به اندازه دوسه هفته خسته كننده و سنگين گذشت. اما تجربه كاري بدي نبود و خوب مثل هركار ديگري كه شروعش سخته، اين كارهاي جديد هم انرژي زیادی از من گرفت. همه اميدم به عيده كه شايد بتونم يه بازتواني براي سال سنگين پيش رو انجام بدم.

 يك. خيلي دلم براش سوخت. دو سال و نيم پيش كه هنوز كمتر كسي استراليا را تحويل مي گرفت، عموهاش كه اون جا بودن بش مي گفتن پاشو بيا اين جا. اونم بدش نمي امد بره تا اين كه پيشنهاد كانادا مطرح شد و با كلي سبك و سنگين كردن تصميم گرفت بره كانادا. دو سالي هم علاف گرفتن اقامت شد و كلي هم براش دوندگي كرد و هر مدركي كه خواستن تهيه كرد و فرستاد و خلاصه هر سازي زدن رقصيد تا اين كه هفته پيش وكيلشون آمده مي گه به جز شما، به بقيه اعضاي خانواده اقامت دادن! بيچاره خيلي پكر بود و مني كه خوب مي شناسمش مي تونم از رو صداش، پشت تلفن، بفهمم چه حالي داره.

 دو. بعد از مدتي زنگ زده و البته مي تونم حدس بزنم واسه ي چي.مي خواد پولي رو كه به يكي ديگه بدهكار بوده، بابت طلب من از اون فرد بده به من. مي گه هفته پيش كه پيگير كار ويزاش شده، مجبور شده يه سر بره وزارت كار و تازه اون جا فهميده كه يه جورايي كلاشو برداشتن. موسسه اي كه قرار بوده براش ويزا بگيره، از نظر وزارت كار غير قانونيه و آقا خبر نداشته. اما نكته جالبش اينه كه اون وقتي كه رفيق ما تشكيل پرونده داده بوده، موسسه مجوز داشته و در طول انجام اين پروسه بوده كه از اون سلب صلاحيت شده و اين دوست ماهم بي خبر از همه جا! حالا يهش قول دادن كه ويزاشو اگه بياد، بهش بدن تا بعدش نوبت برسه به باقي قضايا. ولي اين بابا واقعاً بد شانس هم هست و البته به نظر من بخشيش هم به خاطر وسواس هاي بي جاييه كه به خرج مي ده.

 سه. دخترك دير كرده و هنوز زنگ نزده. نگرانش مي شم و بهش SMS مي زنم  كه رسيدي؟ و جواب مي ده نه! بهش زنگ مي زنم و مي بينم داره پشت تلفن گريه مي كنه. مي گه منتظر تاكسي بوده كه يه راننده جوون، از ماشين پياده شده و جلوي چشم بقيه، به زور مي خواسته ببردش تو ماشين خودش! واقعاً تو اون لحظه نمي دونم چي بايد بگم و فقط باهاش ارتباطو ادامه مي دم تا مطمئن مي شم رسيده به مقصد.

 چهار. چند روزي بود كه هر چي بهش SMS و زنگ زده بودم جواب نداده بود. واقعيتش اين بود كه در كنار همه فكراي ديگه، بيشتر از همه نگرانش شده بودم. دو سه روز بعد بهم  SMSزد  و گفت مشكلي داشته كه چند روزي نتونسته جواب موبايل رو بده. خيالم تا ادازه اي راحت مي شه و از طرفي هم حدس مي زنم دوباره همون درگيري هاي فكري قديمي سراغش آمده باشه، به اضافه احتمالاً مسايل جديد. قرار مي ذاريم كه با هم حرف بزنيم و دو روز بعدش، كلي باهاش حرف مي زنم و سعي مي كنم بدون اميدواري الكي و دروغي دادن، فقط تا اندازه اي از ابهامي كه براش ايجاد ترس و نگراني كرده كم كنم. يكي  دو هفته مي گذره و وقتي حالشو مي پرسم، اظهار بهبودي مي كنه و توي حرف زدنش و جوابايي كه مي ده هم مي شه اينو فهميد. كمي احساس مفيد بودن بهم دست مي ده.

 پنج. پسره از فعالاي گلدكوئست بود و خودش و برادراش پول بدي در نياورده بودن. تو ميرداماد خونه گرفته بود و ماشيني خريده بود و ...بعدشم زن گرفته بود و رفته بود سربازي. بعد از مدت ها بي خبري زنگ زده بود و حال و احوال و مي گفت شروع كرده داره براي رزيدنتي مي خونه. براي اين كه راحت تر هم باشه، رفته نزديك پادگان، طرفاي افسريه خونه گرفته. همينو كه گفت يه كم تعجب كردم، اما تعجبم وقتي بيشتر شد كه ازم سراغ وام هاي نظام پزشكي رو گرفت. نميدونم، هر جور فكر مي كنم، وام  سه چهار ميليوني نظام پزشكي و زندگي تو افسريه، با اون صحنه هاي قبلي نمي خونه!

 شش. رفتيم پيشش كه التماس كنيم تا شايد قبول كنه همه عيد رو مجبور نباشيم كشيك بديم. كلي تحويل مي گيره و يك ساعتي مخمون رو مي كنه تو فرقون و حال مبسوطي هم به معجزه هزاره سوم مي ده. بعد مي پرسه جمعه ها رو چه كار كرديد؟ مي گيم همون طور كه شما گفته بودين، اومديم. مي گه خوب ديگه نياين! مي گم آخه اسفند كه ديگه تموم شد. مي گه خوب تو فروردين هم نيايد! با دهاني از تعجب نيمه باز مي پرسيم كه عيد رو چه كار كنيم؟ مي گه براي من خيلي مهم نيست، فقط وجداناً اگه تو عيد تهران بودين، روزي دو سه ساعت يه سر به اين جا بزنين و خودتونو نشون بدين كه نگن بچه هاي بهداري نبودن! با فكي كش آمده از حيرت و با اتفاق نظر در مورد اين كه طرف انديكاسيون هالوپريدول اورژانس داره،  اتاق رو ترك مي كنيم.

اين روزها به جز كار، تو حوزه شخصي هم اتفاقاي عجيبي دور و برم مي افته كه اين ها چند نمونش  بود. خدا اين شب عيدي رو به خير كنه.

 

پ.ن.: گویا هالوپریدول رو به اون بابا زدن و نظرش عوض شده و حالا گیر داده که نمیشه عید نیاید! برم ببینم چه کارش می شه کرد

پ.ن.۲: رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:9  توسط شهاب  | 

ظريف ترين چيز در جهان

بر سخت ترين غلبه مي كند

اين ارزش بي عملي را مي نمايد.

 

آموزش بدون كلام

و انجام دادن بدون عمل

شيوه ي فرزانه است.

                                (لائو تسه)

 

اسفند اصولاً ماه پرمشغله اي است، اما اسفند امسال چيز ديگري است. واقعاً احساس مي كنم بيست و چهار ساعت جواب كارهايم را نمي دهد و دير به روز شدن اين جا هم به اين مسأله بي ارتباط نيست. دو پست قبلي كه ديدگاه ها و ابراز نظرهاي مختلفي را به دنبال داشت، در طول همين يك هفته، موارد متعددي از شواهد تأييد آميز بيروني هم پيدا كرد. كم نبودند دوستاني كه گويا تنها از سر ناچاري و به عنوان يگانه مفر و راه نجات، در امتحان شركت كرده بودند؛ درست مثل دانش آموزاني كه دانشگاه مي روند، تنها براي آن كه سربازي رفتن را حداقل براي چند سالي هم كه شده به تأخير بيندازند. اما نكته جالب تر سرخوردگي اكثر دوستاني بود كه در اين امتحان شركت جسته بودند.چه آن ها كه سال اولشان بود و چه آن هايي كه باتجربه تر بودند، چه آن اكثريتي كه از نتيجه ناراضي بودند  و چه حتي آن معدودي كه نمره شان موجب غبطه ديگران بود. از همه جالب تر هم يكي از دوستاني بود كه تقريباً در تمام طول دوران تحصيل در زمره دانشجويان ممتاز به شمار مي رفت و اينك با شدت و حدتي مثال زدني تأكيد داشت كه فهميده در انتخابش دچار اشتباه شده است. اما فصل مشترك تمام اين شكوائيه ها وضعيتي بود كه به عنوان آینده و سرنوشت محتوم پزشكان اين مملكت رقم زده شده است.

اين يادداشت رضا که به نظرم در تكميل پست هاي قبلي من بود خیلی به دلم نشست.

  چند نكته هم درباره باغ بي برگي و دوستان. يكي اين كه بنا به پيشنهاد برخي دوستان، فرمت قرار دادن مطالب جديد را تغيير مي دهم و ديگر يادداشت ها را ادامه دار نمي كنم و ديگر اين كه مجید عزيز هم كه براي من هميشه قابل احترام و در عين حال دوست داشتني است، دوباره وبلاگ نويسي را از سر گرفت و بالاخره اين كه انارام هم برگشته و مي نويسد و البته اين بار ما را علاوه بر نوشته هايش، به تجسم تصويري آن ها هم ميهمان مي كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:37  توسط شهاب  | 

مسٶولان سازمان نظام پزشكي كشور، در آمار و ارقامي كه در فرصت هاي مختلف و به مناسبت هاي گوناگون درباره تعداد و تركيب اعضاي اين سازمان اعلام مي كنند، به عضويت قريب يكصدهزار پزشك در اين نهاد اشاره مي كنند و اين نكته را مي افزايند كه حدود سه چهارم از اين تعداد را پزشكان عمومي و يك چهارم ايشان را متخصصان و فوق متخصصان تشكيل مي دهند. البته اين آمار احتمالاً تمامي دانش آموختگان رشته پزشكي كه از بدو تأسيس اين سازمان به عضويت آن درآمده اند را در برمي گيرد وشامل اشخاصي كه به دليل فوت يا مهاجرت عملاً از عضويت آن خارج شده اند هم مي گردد. اما نكته مهم در اين تقسيم بندي لحاظ نشدن جايگاه حدود پنج درصد از پزشكان است كه به طور قطع و يقين در كشور و در چرخه بهداشت و درمان آن حضور دارند. اين جمعيت مغفول تقريباً پنج هزار نفره ، دستياران تخصصي هستند كه عملاً مظلوم ترين گروه جامعه پزشكي را تشكيل مي دهند، گروهي كه ديگر نه در جامعه پزشكان عمومي جايي دارند و نه هنوز در انجمن هاي تخصصي پذيرفته مي شوند.

  مجلس شوراي اسلامي هفته گذشته ۱ با برداشت معادل 437 ميليارد تومان از صندوق ذخيره ارزي براي جبران كسري بودجه بيمارستان هاي دانشگاهي موافقت كرد. مطابق آمارهاي ارايه شده از سوي  بهداشت و درمان كشور، هفتاد تا هشتاد درصد خدمات بستري به بيماران در بيمارستان هاي دولتي ارايه مي شود و اگر كسي اندك آشنايي با روال كار اين بيمارستان ها داشته باشد، اذعان مي كند كه عمده اين بار را دستياران به دوش مي كشند. ليكن قسمت ظريف ماجرا اين است كه اين پول قرار است بدهي هاي معوقه بيمارستان ها به شركت هاي دارويي و نيز حقوق عقب افتاده پرسنل را پاسخگو باشد و از آن جا كه دستياران در زمره پرسنل شناخته نمي شوند، از اين مبلغ تقريباً سهمي ندارند. به عبارت ديگر اين كسري بودجه در حالي پديد آمده كه دستياران در بيمارستان هاي دانشگاهي بخش اعظم كار درمان را در ازاي دريافت رقمي بسيار پايين تر از استحقاق خود و بهره وري كه براي مجموعه دارند، به انجام مي رسانند. تنها توجيه  مسٶولان امر براي اين بي عدالتي آشكار هم اين است كه دستياران، دانشجو هستند و همين كه تحصيل رايگان مي كنند، به آن ها لطف شده است. البته اين منت را هم مي افزايند كه اين دانشجويان كمك هزينه هم دريافت مي كنند. اما هيچ وقت به اين پرسش پاسخ نمي دهند كه در كجاي دنيا دستياران دانشجو محسوب مي شوند وبه اين جرم بايد در ازاي ساعات نامحدود كاري، از حداقل ها هم محروم باشند.

 واقعيت امر اين است كه آن چه در اين باره از سوي مسٶولان گفته مي شود، اگر با اغماض درمورد كارورزان قابل پذيرش باشد، اما درباره دستياران به هيچ وجه پذيرفتني نيست.ايشان اگر به ياد بياورند كه بخش عظيمي از دستياران با ميانگين سني بالاي سي سال، متأهل و موظف به اداره يك خانواده هستند و نيز فراموش نكنند كه كه اين جماعت قانوناً حق اشتغال در جاي ديگر هم ندارند، آن وقت شايد علت افزايش تعداد انصرافي هاي هر سال در ميان دستياران را بهتر درك كنند؛ مگر اين كه در فراهم شدن شرايط به نفع باقي ماندن متمولين در جرگه متخصصان و حذف آناني كه توان ادامه اين مسير با حقوق رزيدنتي را ندارند، تعمدي نهفته باشد.در نظام سلامتي كه در آن ورود به عرصه دستياري تنها راه رهايي از مذلت (!)پزشك عمومي بودن و رسيدن به ساحل امن و آسايش متخصص بودن است، تمايل  مسٶولان به استفاده از اين نابساماني و صرف حداقل هزينه براي رسيدن به اهدافشان طبيعي به نظر مي رسد، اما اين نكته نيز نبايد از خاطر ايشان دور شود كه كه تحميل كار سنگين و كشيك هاي طاقت فرسا و بيش از تعداد قابل قبول به دستياران و نيز عدم تأمين مالي  و به تبع آن رواني ايشان، در واقع به معني به خطر انداختن جان هشتاد درصد از مردم جامعه است كه ممكن است به خدمات اين گروه نيازمند شوند.

 هنوز تصوير آن رزيدنت سال سومي كه در نيمه شب يكي از شب هاي زمستاني نزديك انتخابات نظام پزشكي مشغول توزيع پوستر هاي تبليغاتي استادش بود، صحنه چانه زني دو رزيدنت بر سر چند برگه بيمه با يكديگر و يا نهيب تحقيرآميز استاد بر سر رزيدنت بيچاره اي كه در جلسه ژورنال كلاب، لحظه اي فكرش مشغول بدبختي هايش شده بود را به خوبي در ذهن دارم  و هنوز پرسش هايم بي پاسخ مانده؛ پرسش هايي نظير اين كه آموزش رايگاني كه سخنش رفت آيا همين است؟ شوراي عالي نظام پزشكي به عنوان پارلمان جامعه پزشكي، در دو سال گذشته در كنار همه سنگ هايي كه براي متخصصان و بعضاً پزشكان عمومي به سينه زده، چند مصوبه براي بهبود وضعيت دستياران داشته است؟ و اين كه اگر دستياران دانشجو هستند، پس چرا حق داشتن شوراي صنفي همچون ساير دانشجويان، از آن ها دريغ مي شود؟ سٶال هايي كه اگر اراده اي باشد، پاسخ گويي به آن ها چندان دشوار نيست.

 

۱.خبر مصوبه مجلس اکنون دیگر مربوط به حدود سه هفته پیش می شود.

 

پ.ن.:یک. این همان یادداشتی بود که گفته بودم و با اندکی کوتاه شدن در یک نشریه به چاپ رسید.

           دو. علی رغم تصمیم اولیه ام این وبلاگ کم کم رنگ و بوی یک تریبون صنفی تمام عیار و بالتبع منتقد و معترض را پیدا کرده است.لطفاْ در  این مورد نظر دهید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:10  توسط شهاب  | 

ديروز آزمون دستياري يا همان رزيدنتي خودمان برگزار شد. اين اولين سالي بود كه من شرايط شركت در اين امتحان را داشتم، ولي از آن صرف نظر كردم و قيد آن را زدم. نكته جالب آن هم براي خودم اين بود كه از معدود دفعاتي بود كه اصلاً وسوسه تغيير نظر يا پشيماني در درونم ايجاد نشد.البته اين كار من چندان اتفاق منحصر به فردي نبود، چرا كه عده زياد ديگري از واجدان شرايط هم از شركت در اين امتحان و گام نهادن به اين مسير امتناع مي كنند. اما تفاوت اصلي من با بخش زيادي از اين افراد در آن است كه آن ها عمدتاً به قصد مهاجرت و ادامه تحصيل در خارج از كشور، رغبتي به ورود به دوره دستياري در ايران ندارند، در حالي كه من هنوز هيچ تصميم مشخصي براي گام نهادن در اين مسير هم ندارم.

  اما عدم داشتن برنامه اي براي مهاجرت، به معني قصد و برنامه من براي شركت در آزمون دستياري در سال هاي آينده هم نيست. به عبارت ديگر با جمع بندي شرايط موجود، هنوز نتوانسته ام خودم را قانع كنم كه رسيدن به نقطه مطلوب، ازمسير رزيدنتي در ايران ممكن است. جميع مشاهدات من از فضا و روابط حاكم بر دوره تحصيلات تخصصي پزشكي و پس از آن فعاليت در حوزه باليني گوياي آن است كه اين مسير در آينده كوتاه و بلند مدت خود نه قادر به تأمين آسايش انسان است و نه تضمين كننده رفاه مادي وي خواهد بود. مضافاً بر اين كه حتي در صورت به دست آمدن شرايط مالي مطلوب، مطمئناً اين راه اصلاً راه مقرون به صرفه اي نيست. به گمان من اكنون شرايط در بين پزشكان جوان به گونه اي شده كه اغلب كساني كه امكان رفتن از اين مملكت را دارند در انجام آن لحظه اي ترديد نمي كنندو از ميان كساني كه مي مانند هم اكثر افرادي كه به شركت در اين آزمون تن مي دهند، اشخاصی هستندكه به علل مختلف زمينه اي، چاره اي جز ادامه اين مسير فرا روي خود نمي بينند.

 « فرضاً من الان تصميم قطعي براي شركت در امتحان دستياري سال آينده بگيرم. بايد از همين امروز شروع به درس خواندن كنم و تمامي كارهاي ديگرم اعم از اقتصادي و اجتماعي و حتي تفريحي را تعطيل نمايم و يك سال را با پس اندازهايي كه داشته ام سپري كنم. حالت خوش بينانه آن است كه در همان سال اول امتحان خوبي را پشت سر بگذارم و در رشته اي قابل قبول پذيرفته شوم. پس از آن يك مسير حداقل چهار ساله رزيدنتي با وضعيتي كه افتد وداني در پيش خواهم داشت؛ كشيك هاي سال اول و دوم و تلاش براتي كار ياد گرفتن و درس خواندن قبولي بورد در سال هاي سوم و چهارم و گذران زندگي با كمك هزينه قريب دويست هزار توماني. پس از آن هم نوبت به گذراندن دوره طرح تخصص ياهمان ضريب k در يك شهرستان دور افتاده به مدت دو الي سه سال مي رسد. و اما بعد از اين مسير هشت الي نه ساله كه خوش بينانه ترين حالت ممكن است، يك پزشك متخصص مجاز به كار در شهرهاي بزرگ خواهم بود كه هنوز هيچ سرمايه اي براي خريد سهام بيمارستان و مطب و... ندارد. حاضرم نگاه مثبت و خوش بينانه ام را حتي در اين مرحله هم ادامه دهم و فرض كنم كه پول قلمبه اي از آسمان برايم برسد و سرمايه لازم براي آن چه ذكرش رفت را فراهم سازد. ولي اشتباه نكنيد! از ديد من اين تازه اول ورود به مسيري است كه هيچ گونه جذابيتي ندارد. بگذاريد بيشتر توضيح دهم؛ اگر در بهترين حالت من بتوانم به جايگاه يكي از متخصصين اسم در كرده و مشهور امروز جامعه پزشكي برسم احتمالاً چنين وضعيتي خواهم داشت: ماهي ده ها يا صدها ميليون تومان درآمد خواهم داشت، اما به قيمت يك كار تقريباً شبانه روزي و فرسايشي كه كاملاً به حضور فيزيكي خودم وابسته است، انجام انواع تبليغات غير واقعي در باره توانمندي هايم در رسانه ها و افكار عمومي، دريغ نكردن از هر گونه تخريب همكار و رقيب در برخورد با بيماران و محافل مختلف، ارايه و در واقع تحميل انواع خدمات غير ضروري به بيماران و در عوض دريافت هزينه هاي ضروري آن خدمات از آن ها، آمادگي دايم براي مراجعه به دادسراهاي تخلفات پزشكي و پاسخ گويي به شكاياتي كه عمدتاً نتيجه لطف متقابل همكاران به بنده است و نهايتاً ادامه ناگزير اين مسير تا انتها. ناگزير از آن روي كه نمي توان بر لب اين دريا رفت و تر دامني نكرد. اگر در اين سيلاب وارد شدي، محكوم به همراهي با جريان مهيب آب  و يا فنا شدن در مقابل امواج آن خواهي بود. احتمالاً با فرض تحقق همه اين خوش خيالي ها در اين مرحله اگر زن و فرزندي داشته باشي، پولت را مي گيرند و به ريشت خواهند خنديد و يا مي تواني پول هايت را براي دفعه بعد كه به دنيا خواهي آمد و زندگي خواهي كرد، ذخيره كني!»

 در هفته هاي اخير آن قدر اين جملات را براي افراد مختلف گفته ام و در مقابل از آن ها سكوت دريافت كرده ام كه گاهي احساس مي كنم سكوت مخاطبان ازسر نوعي ترحم و يا حتي ريش خند است. ولي واقعيت آن است كه ترجيح مي دهم با درآمدي بسيار پايين تر از ارقام نجومي درآمد برخي متخصصان، اقلاً همين باقي مانده اين يك باري كه در دنيا هستم را واقعاً زندگي كنم. به نظرم از تحقق آن خوش خيالي هايي كه گفتم، دور از دسترس تر نيست.

 

پ.ن.:اون یاداشتی که تو چند تا پست قبلی گفته بودم برای یه جای جدید نوشتم هم بی ارتباط با این موضوع نیست که تو پست بعدی حتماْ می ذارمش.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 13:30  توسط شهاب  |