تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

خيال خام پلنگ من، به سوي ماه پريدن بود

و ماه را ز بلندايش، به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من، دل مغرورم، پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق، ماه بلند من، وراي دست رسيدن بود

گل شكفته! خداحافظ، اگرچه لحظه ي ديدارت

شروع وسوسه اي در من، به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و دنيا، شرنگ ريخت به كام من

فريب كار دغل پيشه، بهانه اش نشنيدن بود

.

.

چه سرنوشت غم انگيزي، كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت، ولي به فكر پريدن بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:40  توسط شهاب  | 

اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش                             حريف خانه و گرمابه و گلستان باش

شكنج زلف پريشان به دست باد مده                           مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش

گرت هواست كه با خضر همنشين باشي                  نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش

طريق خدمت و آيين بندگي كردن                             خداي را كه رها كن به ما و سلطان باش

تو شمع انجمني يك زبان و يك دل شو                      خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش

كمال دلبري و حسن در نظر بازي است                              به شيوه نظر از نادران دوران باش

 

 مدت ها بود سري به حافظ نزده بودم و حتي تو عيد كه رفته بودم شيراز و حافظيه هم هوس فال و غزل سراغم نيامد. اصولاً اعتقادي به فال و اين جور چيزا ندارم، ولي يه زمان هايي از درددل كردن با حافظ بدم نميامد و نمي دونم چي شد كه امشب دوباره اين حس خفته قديمي دوباره به سراغم آمد. اين روزا بيشتر از اون كه كار كنم، فكرم مشغول و درگير چگونه مديريت كردن شرايطي بوده كه براي خودم درست كردم و يكي از دلايل خاك گرفتن اين جا هم همين بود؛ يه كاري كردم تو مايه هاي اين كه بخواهي هم زمان هم مشاور شركت كوكا كولا باشي، هم مدير يه قسمتي تو پپسي كولا و خوب خودتون مي تونيد حدس بزنيد كه اين كار چه بلايي مي تونه سر آدم بياره. شده داستان يه دل دارم و دو دلبر، يكي از يكي قشنگ تر! يكي دو نفر از دوستان هم در اين مورد به من هشدار داده و منو از اين كار نهي كرده بودند.

 كاري رو كه اخيراً قبول كردم برام از دور جذابيت زيادي داشت، اما در مدتي كه از نزديك درگيرش شدم احساس خوبي نسبت به كار و محيطش بهم دست نداد و تو همين مدت كوتاه يه جورايي دلمو زد. نهايتاً هم شرايط قرارداد كه امروز بهم پيشنهاد شد اصلاً برام قابل قبول نبود. راستش من بر اين در، اتفاقاً پي حشمت و جاه آمده بودم كه الان احساس مي كنم اگه بعد از چند وقت همون داشته هاي قبليم رو هم از دست ندم خيلي هنر كردم.

 اما مسأله ديگري كه باعث مي شد نتونم دلمو با اين كار صاف كنم و ذهنمو آزار مي داد، اين بود كه مي ديدم با درگير شدن تو اين داستان از هدف اصلي كه براي خودم تعيين كرده بودم و پيش بيني اي كه داشتم به شدت دارم فاصله مي گيرم و دارم به يه روزنامه نگار صرف و اون هم از نوع كوتوله تبديل مي شم.

 اما برگرديم سر داستان درددل با حافظ كه امشب بعد از مدت ها دوباره به ياريم آمد و تصميم گيري رو برام راحت كرد. دقيقاً از لحظه اي كه ديوان خواجه رو باز كردم و اين غزل بالا رو ديدم، يك آرامش عجيبي به سراغم آمد و ذهنم از تشويش رها شد. نمي دونم اين غزل توسط اهل فن چگونه تفسير و تعبير مي شود و در اين شرايط از آن چه نتيجه اي مي گيرند، ولي براي من همون حس بار اول خوندن شعر مهم بود كه بهم آرامش داد؛ مضافاً براين كه اگه اينو فال گرفتن بدونيم، باز طبق مدل من شاهدش هم اينه:

مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ                     ولي معاشر رندان پارسا مي باش

  من تصميم خودم رو گرفتم و همين فردا از ادامه همكاري با اين مجموعه جديد در قالب پيشنهادي اونا عذر خواهم خواست تا بيش از اين براي خودم جنگ اعصاب درست نكنم و اندوخته دو ساله ام را به چند ماه به باد ندم. نه قحطي كار آمده و نه اعصابم اين قدر برايم بي استفاده و كم ارزش شده كه بخوام تو اين كار فرسايشي نابودش كنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 2:6  توسط شهاب  |