تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

به دلم کز دلت به در نکنم

سخت تر زین مخواه سوگندی

سعدیا دور نیک نامی رفت

نوبت عاشقی است یک چندی

 

وقتی آدم از یه نفر که نظرش برای تو قابل احترام و در خور توجهه، حرفی در تایید تصمیم و کار خودش می شنوه، حس خوبی پیدا می کنه؛ یه جور اعتماد به نفس. بالاخره بعد از حدود یک ماه تونستم از اون حالت بلا تکلیفی و سر در گمی در بیام و یه تصمیم جدی و مهم بگیرم و تا اندازه ای وضعیت کارم رو روشن کنم. دیگه بخوام یا نخوام، از قایق پریدم بیرون؛ پس باید با قدرت و البته حواس جمع شنا کنم، از کارم لذت ببرم و به آینده امیدوار باشم.

  تو دو سه روز اخیر بالاخره تونستم از بحران های هفته قبل خارج بشم. اتفاقای جالبی دور و برم افتاد که در مجموع به نظر میاد ختم به خیر شده. یه سری ابهام از چند وقت پیش برام ایجاد شده بود که خوشبختانه تا اندازه زیادی رفع شدن. بعضی ابهام ها اگه رفع نشن می تونن آدمو بیچاره کنن.

 هفته پیش داور از کانادا زنگ زده بود و یه دل سیر باهم حرف زدیم و درددل کردیم. خیلی وقت بود که نتونسته بودم باهاش حرف بزنم و البته این بار هم مثل همیشه اون بود که زنگ زد. با توصیفاتی که از اون جا داشت، بیش از اون که دلم هوس رفتن رو بکنه، دچار نوستالژی روزای خوب باهم بودنمون شدم.

 پویا هم این هفته داره میره. مفصل با هم حرف زدیم و در پایان حسی مشابه حرف هایی که با داور زده بودم داشتم. خیلی جالبه که اون هم مثل خیلی های دیگه، تقریباً قید کار کلینیک رو زده. پویا برای من در نوع خودش یه آدم کاملاً خاص بود که با حرفای دیشب خاص تر هم شد. برخی چیزا که نمی دونستم و برام مثل قطعات گمشده یه پازل بود رو گفت و به باور درست بودن تصور و تصمیمم نزدیک ترم کرد. فکر می کنم حالا باید عاشقانه و با انگیزه تر از قبل برای رقم زدن آیندم تلاش کنم.

 

راستی یکی پیدا میشه جلوی این ولخرجی های منو بگیره؟!

 

پ.ن.: اگه بین قسمت های مختلف این پست ارتباط منطقی پیدا نمی کنید لطفا به گیرنده هاتون دست نزنید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 16:45  توسط شهاب  | 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:31  توسط شهاب  | 

ـ ديگر چرا بايد جنگيد؟ ما را نگاه كن كه به آزادي و سفره خالي قانعيم، اما آن ها همين را هم قبول نمي كنند.

ـ شايد براي اين كه مي دانند در آزادي، هيچ سفره اي خالي نمي ماند.

 

( آتش بدون دود، نادر ابراهيمي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:5  توسط شهاب  | 

يك. يكي از سوال هايي كه بعضاً به شوخي از دوستاني كه براي گذراندن دوره طرح يا طبابت به شهرهاي كوچك و مناطق دور افتاده و محروم مي روند مي كنم اين است كه آيا آن جا در ازاي حق العلاج، برايتان مرغ و گوسفند هم مي آورند؟ شايد اين شوخي درباره برخي مناطق چندان بي راه هم نباشد، اما تصور اين كه در قلب پايتخت هم گاهي در برابر ويزيت بيمار با كالا و هديه اي مواجه شويم، كمي عجيب به نظر مي رسد. ولي اين اتفاقي است كه براي من عملاً افتاده و مي افتد و نمي دانم چه طور با آن كنار بيايم. داستان از اين قرار است كه همسايه هاي محترم معمولاً زياد از من مي پرسند كه شما برنامه كاريتان چه طور است و چرا خيلي از شب ها دير به منزل بر مي گرديد؟ تصور اوليه من اين بود كه شايد اين پرسش ها به اين علت باشد كه در هيچ يك از جلسات ساختمان شركت نمي كنم و يا صرفاً از سر كنجكاوي باشد؛ اما جديداً مي بينم كه در همان زمان هاي محدود حضورم درخانه، همسايه هاي عزيز مشكلات پزشكي خود را با بنده در ميان مي گذارند و من هم علي رغم ميل باطني ام، در حد توان در صدد راهنمايي و حل مشكل آن ها بر مي آيم. نكته جالب داستان اين جاست كه اين ابراز لطف هاي(!)من در نقش آقاي دكتر، با ظرف هاي غذايي كه براي من مي آورند تا خداي نكرده از گرسنگي ناشي از تنهايي نميرم، تلافي مي شود. سخت حيران اين حكايتم و نمي دانم با آن چه كنم!

دو. از افراط و تفريط در هر كاري بدم مي آيد و در حد توانم از آن اجتناب مي كنم. اين موضوع درباره مسايل و مراقبت هاي بهداشتي به صورتي جدي تر برايم مطرح است. البته بگذريم كه تا همين دو سه سال پيش تر، همين اندك توجه فعلي را هم درباره سلامت خودم به خرج نمي دادم و تنها به دليل ترس از عواقب برخي معلوليت ها نظير عوارض پس از يك سكته مغزي يا ديابت كمي به فكر مراقبت بيشتر افتادم. اما در مقابل هنوز هم كه هنوز است، رفتار برخي افراد در مورد مراقبت هاي بهداشت و سلامت و تغذيه را كه حالتي وسواس گونه دارد، غير منطقي و حتي گاهي مضر مي دانم. اما سبب اين روده درازي و مقدمه چيني، رفتار يكي از بستگان نزديك بود كه باحساسيت ها و وسواس هايي كه براي به دست آوردن اطلاعات درباره بيماري خود و مسايل تأثير گذار بر آن نشان مي دهد، به گمان من بزرگ ترين ضربه را به خود مي زند. اين بنده خدا كه چند سال قبل در يك محدوده زماني كوتاه، دوبار عمل قلب باز و تعويض دريچه انجام داده است، از همان زمان دچار نوعي فوبيا شده و لذا هفته اي نيست كه كه سوال هاي تخصصي و بعضاً عجيب و غريبي درباره بيماري خود، مكانيسم عمل ارگان هاي مختلف، روش تأثير گذاري داروها در بدن، مواد غذايي مختلف و تركيبات موجود در آن ها و تأثير هر يك بر عملكرد قسمت هاي مختلف بدن و نيز داروها و مواردي از اين قبيل از من نپرسد. عمق نهادينه شدن اين رفتار تا آن جاست كه اين آقاي مهندس شصت ساله، تقريباً هر روز زمان زيادي را صرف جستجو در اينترنت و يافتن مطالب جديد درباره موارد مذكور مي كند و حتي در يكي از همين جستجوها، كتاب بزرگي درباره پخت غذا براي بيماراني با شرايط مشابه خودش يافت و به هر قيمتي بود سفارش تهيه اين كتاب از آمريكا را داد و البته ناگفته پيداست كه چنين فردي، كم ترين توقعش اين است كه هر پزشكي همواره پاسخ پرسش هاي وي را در آستين آماده داشته باشد! به نظر من، چنين رفتاري بيش از آن كه به كيفيت زندگي فرد بيافزايد، سبب قرار گرفتن وي در يك استرس و اضطراب دايمي و تشديد شونده مي گردد كه حتي توان يك زندگي همانند ساير بيماران مشابه را هم از وي سلب مي كند. البته يك سوال ديگر هم در مورد اين فرد خاص براي من هنوز بي پاسخ مانده است؛ اين فرد كه تقريباً در تمام طول عمر خود يا حد اقل در سي سال اخير،هيچ گونه فعاليتي كه به سلامت روح و روانش كمك كند انجام نداده است و حتي يك بار هم تفريحات ساده اي نظير رفتن به سينما، تئاتر، پارك، خريد، ورزش و... را تجربه نكرده و از سوي ديگر در تمام ساليان طولاني كار و فعاليتش اندوخته مادي چنداني هم ندارد، چه انگيزه اي براي اين همه تلاش براي بيشتر زنده ماندن دارد؟

سه.به نظر من يكي از مهم ترين مشكلاتي كه يك پزشك در كشور ما با آن مواجه است، اين است كه در اذهان مردم يك تافته جدا بافته تلقي مي شود. البته اين تمايز نه به معناي برخورداري از احترام و مواهب ويژه، بلكه بر عكس به معناي ايجاد محدوديت هاي بيشتر براي وي است. از خيلي از رفتارها كه سر زدن آن ها از پزشكان امري بعيد و زشت به شمار مي رود گرفته تا توقع هاي گوناگون و عجيب و غريبي كه در موقعيت هاي مختلف از ايشان وجود دارد. موردي هم كه اخيراً خودم با آن مواجه شده ام، اين مسأله است كه برخلاف آزادي و تنوعي كه در انتخاب شغل براي دانش آموختگان رشته هاي مختلف از سوي جامعه به رسميت شناخته مي شود، اين موضوع در مورد پزشكان صدق نمي كند. اين روز ها وقتي در پاسخ به اين پرسش كه تصميمت براي آينده چيست، برخي از پيشنهادهاي كاري مطرح شده را بيان مي كنم، مرتباً اين جمله را مي شنوم كه چه ربطي دارد به كار تو يا اين كه حيف است پزشكي را رها كني! انگار قرار نيست بپذيرند كه من هنوز كارم را انتخاب نكرده ام و اصولاً اين حق را دارم كه بر اساس توانايي هايم در مورد انتخاب شغل تصميم بگيرم. هيچ كدام هم حاضر نيستند به اين پرسش پاسخ دهند كه آيا خودشان حاضرند در موقعيت مشابه من، تصميم متفاوتي بگيرند؟ خلاصه اين كه بايد در دو جبهه نبرد كنم؛ هم با مشكلات ذاتي كار و هم با افكار عمومي.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:23  توسط شهاب  | 

كفر گيسوي جانان، چيره شد بر ايمانم

تر شد اي مسلمانان، تر ز باده دامانم

ساقيا دگر ساغر، لب نما نمي نوشم

ارمني ترك پر كن، تازه نامسلمانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:54  توسط شهاب  | 

شب هاي هجر را گذرانديم و زنده ايم

ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود

بالاخره بیست ماه گذشت و هر چی بود تموم شد. اگر چه ناشکری نمی کنم و می دونم که می تونست خیلی بد تر از این ها باشه٬ ولی سرباز در هر صورت یه سربازه و بیش از هر چیزی عدم امنیت روانی آزارش می ده که اون هم به اصل موضوع ربط داره٬ نه به این که کجا و چه جوری خدمت می کنی. هر چند فردا نمی تونم کارت پایان خدمتم رو بگیرم٬ اما همین که مطمئنم دیگه سربازیم تموم شده برام کافیه و باید خیلی جدی تر برای آینده تصمیم بگیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:30  توسط شهاب  |