يك. يكي از سوال هايي كه بعضاً به شوخي از دوستاني كه براي گذراندن دوره طرح يا طبابت به شهرهاي كوچك و مناطق دور افتاده و محروم مي روند مي كنم اين است كه آيا آن جا در ازاي حق العلاج، برايتان مرغ و گوسفند هم مي آورند؟ شايد اين شوخي درباره برخي مناطق چندان بي راه هم نباشد، اما تصور اين كه در قلب پايتخت هم گاهي در برابر ويزيت بيمار با كالا و هديه اي مواجه شويم، كمي عجيب به نظر مي رسد. ولي اين اتفاقي است كه براي من عملاً افتاده و مي افتد و نمي دانم چه طور با آن كنار بيايم. داستان از اين قرار است كه همسايه هاي محترم معمولاً زياد از من مي پرسند كه شما برنامه كاريتان چه طور است و چرا خيلي از شب ها دير به منزل بر مي گرديد؟ تصور اوليه من اين بود كه شايد اين پرسش ها به اين علت باشد كه در هيچ يك از جلسات ساختمان شركت نمي كنم و يا صرفاً از سر كنجكاوي باشد؛ اما جديداً مي بينم كه در همان زمان هاي محدود حضورم درخانه، همسايه هاي عزيز مشكلات پزشكي خود را با بنده در ميان مي گذارند و من هم علي رغم ميل باطني ام، در حد توان در صدد راهنمايي و حل مشكل آن ها بر مي آيم. نكته جالب داستان اين جاست كه اين ابراز لطف هاي(!)من در نقش آقاي دكتر، با ظرف هاي غذايي كه براي من مي آورند تا خداي نكرده از گرسنگي ناشي از تنهايي نميرم، تلافي مي شود. سخت حيران اين حكايتم و نمي دانم با آن چه كنم!
دو. از افراط و تفريط در هر كاري بدم مي آيد و در حد توانم از آن اجتناب مي كنم. اين موضوع درباره مسايل و مراقبت هاي بهداشتي به صورتي جدي تر برايم مطرح است. البته بگذريم كه تا همين دو سه سال پيش تر، همين اندك توجه فعلي را هم درباره سلامت خودم به خرج نمي دادم و تنها به دليل ترس از عواقب برخي معلوليت ها نظير عوارض پس از يك سكته مغزي يا ديابت كمي به فكر مراقبت بيشتر افتادم. اما در مقابل هنوز هم كه هنوز است، رفتار برخي افراد در مورد مراقبت هاي بهداشت و سلامت و تغذيه را كه حالتي وسواس گونه دارد، غير منطقي و حتي گاهي مضر مي دانم. اما سبب اين روده درازي و مقدمه چيني، رفتار يكي از بستگان نزديك بود كه باحساسيت ها و وسواس هايي كه براي به دست آوردن اطلاعات درباره بيماري خود و مسايل تأثير گذار بر آن نشان مي دهد، به گمان من بزرگ ترين ضربه را به خود مي زند. اين بنده خدا كه چند سال قبل در يك محدوده زماني كوتاه، دوبار عمل قلب باز و تعويض دريچه انجام داده است، از همان زمان دچار نوعي فوبيا شده و لذا هفته اي نيست كه كه سوال هاي تخصصي و بعضاً عجيب و غريبي درباره بيماري خود، مكانيسم عمل ارگان هاي مختلف، روش تأثير گذاري داروها در بدن، مواد غذايي مختلف و تركيبات موجود در آن ها و تأثير هر يك بر عملكرد قسمت هاي مختلف بدن و نيز داروها و مواردي از اين قبيل از من نپرسد. عمق نهادينه شدن اين رفتار تا آن جاست كه اين آقاي مهندس شصت ساله، تقريباً هر روز زمان زيادي را صرف جستجو در اينترنت و يافتن مطالب جديد درباره موارد مذكور مي كند و حتي در يكي از همين جستجوها، كتاب بزرگي درباره پخت غذا براي بيماراني با شرايط مشابه خودش يافت و به هر قيمتي بود سفارش تهيه اين كتاب از آمريكا را داد و البته ناگفته پيداست كه چنين فردي، كم ترين توقعش اين است كه هر پزشكي همواره پاسخ پرسش هاي وي را در آستين آماده داشته باشد! به نظر من، چنين رفتاري بيش از آن كه به كيفيت زندگي فرد بيافزايد، سبب قرار گرفتن وي در يك استرس و اضطراب دايمي و تشديد شونده مي گردد كه حتي توان يك زندگي همانند ساير بيماران مشابه را هم از وي سلب مي كند. البته يك سوال ديگر هم در مورد اين فرد خاص براي من هنوز بي پاسخ مانده است؛ اين فرد كه تقريباً در تمام طول عمر خود يا حد اقل در سي سال اخير،هيچ گونه فعاليتي كه به سلامت روح و روانش كمك كند انجام نداده است و حتي يك بار هم تفريحات ساده اي نظير رفتن به سينما، تئاتر، پارك، خريد، ورزش و... را تجربه نكرده و از سوي ديگر در تمام ساليان طولاني كار و فعاليتش اندوخته مادي چنداني هم ندارد، چه انگيزه اي براي اين همه تلاش براي بيشتر زنده ماندن دارد؟
سه.به نظر من يكي از مهم ترين مشكلاتي كه يك پزشك در كشور ما با آن مواجه است، اين است كه در اذهان مردم يك تافته جدا بافته تلقي مي شود. البته اين تمايز نه به معناي برخورداري از احترام و مواهب ويژه، بلكه بر عكس به معناي ايجاد محدوديت هاي بيشتر براي وي است. از خيلي از رفتارها كه سر زدن آن ها از پزشكان امري بعيد و زشت به شمار مي رود گرفته تا توقع هاي گوناگون و عجيب و غريبي كه در موقعيت هاي مختلف از ايشان وجود دارد. موردي هم كه اخيراً خودم با آن مواجه شده ام، اين مسأله است كه برخلاف آزادي و تنوعي كه در انتخاب شغل براي دانش آموختگان رشته هاي مختلف از سوي جامعه به رسميت شناخته مي شود، اين موضوع در مورد پزشكان صدق نمي كند. اين روز ها وقتي در پاسخ به اين پرسش كه تصميمت براي آينده چيست، برخي از پيشنهادهاي كاري مطرح شده را بيان مي كنم، مرتباً اين جمله را مي شنوم كه چه ربطي دارد به كار تو يا اين كه حيف است پزشكي را رها كني! انگار قرار نيست بپذيرند كه من هنوز كارم را انتخاب نكرده ام و اصولاً اين حق را دارم كه بر اساس توانايي هايم در مورد انتخاب شغل تصميم بگيرم. هيچ كدام هم حاضر نيستند به اين پرسش پاسخ دهند كه آيا خودشان حاضرند در موقعيت مشابه من، تصميم متفاوتي بگيرند؟ خلاصه اين كه بايد در دو جبهه نبرد كنم؛ هم با مشكلات ذاتي كار و هم با افكار عمومي.