تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

مدت زیادیه که چیز درست و حسابی این جا ننوشتم. البته از اولش هم چیز درست درمونی نمی نوشتم، ولی این چند وقتی که فقط این جا رو با شعر زنده نگه داشتم، سر و صدای همه اون عزیزانی که هر از گاهی سهوی یا عمدی سری به این جا می زنند رو درآورده. نه این که مطلبی برای نوشتن نبوده. بوده، زیاد هم بوده، ولی شده بود داستان قیف و قیر جهنم ایرانیا. یاوقتش نبود، یا حوصله ش و بعضی وقتا هم اینترنت نداشتم. ولی از همه بدتر اینه که تنبل شدم. کارمندی، هر چی هم که من بهش تن نداده باشم، خودشو به زندگی من تحمیل کرده و از خودم دور.

 منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

  تو این فاصله چند ماهه که به موازات بیشتر شدن کار اداری، دل و دماغ نوشتن رو هم از دست دادم، تجربیات زیادی هم به دست آوردم. از روزایی با کار سنگین و گره خورده  که کم مونده بود اشکمو دربیاره تا بعضی روزا که می زد به سرم اصلاً نرم سر کار؛ از ناراحتی این که بین نتیجه کار کردن و کار نکردن افراد از دید مسؤولین چندان تفاوتی نیست و به صرفه تره که اصلاً کار نکنی، تا این تردید جدی که آیا اصولاً این جا موندن و ادامه این کار درسته یا نه و آخر سر هم به این نتیجه رسیدن که باید یه راه بینابینی رو انتخاب کرد؛ درست مثل همیشه خاکستری.

 جایی که من کار می کنم در نوع خودش کاملاً منحصر به فرده؛ دولتی نیست، اما خصوصی هم نیست. نه این که فکر کنید از این نهادهای عمومیه ها. اسماً بزرگ ترین سازمان غیر دولتی یا همون N.G.O. کشوره و به خاطر همین سابقه و گستردگیش ساختاری شبه دولتی پیدا کرده. از همه مهم تر هم ذهنیت پرسنلشه که مثل یه اداره دولتی بهش نگاه می کنند و ازش توقع دارن. از اون طرفم مسؤولای سازمانن که ترجیح میدن نظم احمقانه موجودو حفظ کنن تا مبادا مجبور بشن کار جدی تری بکنن یا وقت بیشتری برای اون بذارن و یا نتونن کارایی رو که دلشون می خواد انجام بدن! خلاصه برای خودش شتر گاو پلنگیه!

با این توصیفی که براتون از بزرگ ترین و شاید قدیمی ترین تشکل صنفی و مردمی وطنم گفتم، تشکلی که به تحصیل کردگان و فرهیختگان(!) این مملکت متعلقه، دیگه احتمالاً حساب کار بقیه جاها دست همه میاد. این دقیقا همون وطنیه که رضا از من خواسته بود دربارش بنویسم. همون وطنی که مردمش، صبح تا شب به رییس جمهور و مسؤولانش فحشای آب نکشیده می دن و از بدتر شدن روز به روز اوضاعشون شکایت دارن و از اون طرفم ذوق می کنن که ساعت کارشون تو ماه رمضون کم شده، تعطیلاتشون قراره زیاد بشه و نماینده هاشون در محافل جهانی ، ژستای قهرمانانه و هل من مبارز طلبانه می گیرن و سایه سیاه تحریم و جنگ رو به سر این ملک و مردم نزدیک تر می کنن.

 این همون وطنیه که مردمش همه چیزو از دولتش می خوان، اما خیلیاشون موقعی که رفتن پای صندوقای رأی که رییس دولت انتخاب کنن، گفتن به این بابا رأی بدیم که مظلومه و گناه داره و لباس نارنجی بهش می آد(!) تا یه خنده ای رو لباشون نشسته باشه و همین طوری مسیر آیندشونو تعیین کردن. همون مردمی که این سند افتخار به نامشونه که از حدود نه هزار تماس روزانشون با آتش نشانی، قریب هشت هزار موردش مزاحمت تلفنیه! این همون وطنیه که مردمش از فرار و مهاجرت مغزهاش فریادشون به هواست، اما علت اصلی این داد و هوار اینه که دوست داشتن خودشون جای اونا می رفتن یه کشور متمدن تر زندگی کنن، وگرنه از این که اونا رفتنو جا رو براشون باز کردن ته دلشون خوشحالم هستن؛ به اینم فکر نمی کنن که اصلاً چی اونا رو فراری داده. همون مملکتی که توش افراد برای یه اصلاح ساده سر یا مثلاً تعمیر جزئی شیر آب خونه حاضرن چند هزارتومن رو با احترام و تشکر بدن، اما ویزیت چند هزارتومنی یه پزشک مادرمرده که قراره جونشونو نجات بده براشون زور داره. این همون وطنیه که...

 

این همون وطنیه که درست بیست و هشت سال پیش، در چنین روزی، من توش متولد شدم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:33  توسط شهاب  |