تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

فصل گل های ابریشم تمام می‌شود

فصل در پیله‌ی تنهایی ماندن است...


 نادر ابراهیمی را دوست داشتم، شاید به خاطر این که در برخی زمینه ها اصلاً علاقه‌ای به تلاش برای تمایز طلبی از عموم جامعه و تظاهر به تعلق به طبقه‌ی روشنفکر ندارم ( و شاید توانش را هم) و برای همین هم با نادر ابراهیمی که از دید جماعت روشنفکر و ادبیاتچی‌های حرفه‌ای، در گروه آدم‌های متوسط و معمولی ادبیات ما قرار می‌گرفت، ارتباط خوبی برقرار می‌کردم.

 از این فلسفه بافی تئوریک در زمینه‌ی علاقه‌ام به او که بگذرم، باید بگویم که برایم همواره یاد آور برش‌های زیبایی از گذشته و خاطراتی شیرین بود. آن ترم دوست داشتنی‌ای که هفته‌ی اولش را با خواندن آتش بدون دود او سپری کردم و یا حال و هوای روزگار آن نامه‌ی خاطره انگیز رضا که قطعه‌ای از باردیگر شهری که دوست می‌داشتم را در آن نوشته بود و یا آن روزهایی که برای پشت جلد قاصدک نوشته‌ای از او را به مجید توصیه می‌کردم. افزون بر این‌ها، داستان زندگی پرفراز و نشیب و متنوع او هم برایم جذاب و تا حدودی همراه با هم‌ذات پنداری بود.

به هر روی، نادر ابراهیمی عزیز هم در این تعطیلات چند روزه‌ی ما، درد کشیدن چند سال اخیرش را برای همیشه تعطیل کرد و آرام گرفت.

 

پ.ن.: قبلاً پستی برگرفته از نوشته های نادر ابراهیمی داشتم


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:32  توسط شهاب  |