صفر. روزگار است آن که گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر
از این بازیچه ها بسیار دارد
یک. نمیدونم حکایت این مردادماه چیه که هر سال برای من از
سال قبل سنگینتر میشه. پیرارسال بود که اون داستان جریمه حین سربازی برامون پیش
آمد، پارسال هم که برنامههای مراسم کذایی روز پزشک اونقدر وقت و انرِژی ازم گرفت
که کلی از کارا و چیزای مهم رو از دست دادم و تا یک ماه بعدشم خستگیش تو تنم بود.
امسال هم که چه عرض کنم. اینقدر کارای با ربط و بیربط رو سرم هوار شده که دیگه
واقعا از نظر جسمی کم میارم. وضعیت این روزام اینه که صبح با شاطرا میرم و شب با
آژانا برمیگردم. اما فرق اساسی امسال با سالای قبل اینه که حرص خیلی کمتری از
دست اطرافیان میخورم و استرسم هم عمدتا از نوع فیزیکیه. به عبارت دیگه در مجموع
خودمم از این وضعیتی که دارم بدم نمیاد، اما خوب عیبشم اینه که طبعا چون علایقم
بسیار و فرصت و توانم اندکند، باز هم کلی از کارها و برنامهها رو از دست میدم.؛
نه چندان فرصتی برای تئاتر رفتن دارم و نه مجالی برای فیلم دیدن، نه اون طور که
میخوام میتونم دوستامو ببینم و نه به مطالعه میرسم و الی آخر. اما مهم برام
اینه که حس بدی ندارم ودستکم فعلا با فریب و خیالی منم خوش.
دو. تو این ماهای
اخیر روزها و هفتههای پرماجرا و به نوعی پرهیجانی رو تجربه کردم. شروع همزمان دو
تا کار جدید نسبتا سنگین و اضافه شدن سریع و پشت سر هم چند تا کار ریز و درشت دیگه
و رسیدن پیشنهادهای کاری متنوع، انرژی زیادی ازم گرفته و البته طبق معمول، هر از
گاهی توقف و اندیشیدن و احیانا تصمیمهای جدید گرفتن ضروریه. مثلا الان خیلی جدی
به تعدیل یکی از دو کار اصلیم و اختصاص دادن وقتش به سایر پیشنهادات و کارای ممکن
فکر میکنم و احتمالا به زودی این تصمیمو خواهم گرفت. البته باید مراقب هم باشم که
یه کار ساده و جزیی مثل نوشتن یه یادداشت ساده انتقادی با حساسیتها و واکنشای
عجیب مواجه نشه.
سه. احتمالا از
هفته آینده کمی از عذاب وجدانم کاسته خواهد شد و حداقل دیگه افسوس اینکه نمیرسم
شهروند رو بخونم گریبانم رو رها میکنه. خبر رسید که شهروند امروز، همشهری جوان و
چشمانداز ایران هم به جمع توقیفیها پیوستن. والسلام
