تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست


29 یا 30 مهر بود که رفتیم بیمارستان تا ببینیم باید اول ماه با کدوم بخش شروع کنیم. معمول این بود که اتنرنای جدید دوره داخلی رو با بخشای سخت و سنگین شروع کنن؛ خون، گوارش یا مثلاً جنرال. انتظار ما هم همین بود و اکثر بچه‌های اکیپمون هم همین وضعو داشتن. اما با کمال ناباوری دیدم که اسم من و فرزاد دوست همیشه همراهم رو نوشتن برای بخش روماتو! روماتویی که به خاطر راحتیش بین انترن قدیمیا سرش دعوا بود و به خیلیا هم اصلاً نمی‌رسید. اما امدادات غیبی انترنی من از همون‌جا شروع شد و کاشف به عمل آمد که چیف محترم دوست قدیمی من استاد یاسر مالی هستند و به حرمت رفاقت دیرین بنده رو و به پاس همراهی با من دوستم فرزاد رو مشمول لطف قرار دادن و به این صورت بود که پا به بخش روماتو گذاشتیم تا دو هفته رو اونجا کارورزی کنیم. دو هفته ای که من فقط یک مریض و اونم واسه یک هفته‌اش داشتم...

 

پنج سال زمان زیادی نیست. البته زمان کمی هم نیست. بستگی به این داره که از چه زاویه‌ای بهش نگاه کنی و با چه متر و معیاری اون رو بسنجی. اما برای من این پنج سال خیلی خاص بوده، چرا که دو تا از مقاطع خاص و تکرار نشدنی زندگیم رو شامل می‌شه. برای همینم الان بعد از گذشت پنج سال که کم و بیش غبار فراموشی روی خیلی از خاطرات این دوره‌ها نشسته، بدم نمیاد این خاطرات رو ثبت و بازگو کنم. امروز درست پنج سال از اون پنج شنبه‌ای که من دوره انترنیم رو شروع کردم می‌گذره؛ دوره‌ای که هنوزم وقتی بعضی از خاطراتش یادم میاد حسرت رفتن اون روزا رو می‌خورم. از این به بعد می‌خوام هر از گاهی خاطرات و تجربیاتی از پنج سال قبل رو این‌جا بنویسم، شاید باعث بشه برای نوشتن چیزای دیگه هم کمتر تنبلی کنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 1:17  توسط شهاب  |