نمیدونم چرا قرار نیست اینجا یه سر و سامون درست و حسابی بگیره و اینقدر تار عنکبوت نبنده. اما عجالتاً گفتم بیام یه مرور سریع رو خاطرات آبان و آذر 87 داشته باشم تا شاید اندکی جبران مافات بشه و از خجالت دوستانی که این چند وقت مرتب به اینجا سر میزدن دربیام. البته بعدشم یه کم توضیح میدم که این مدت کجا بودم و هستم و چرا نشده که بنویسم...
گفتم که انترنی رو با روماتو(= هلو) شروع کردم، اما این دو هفته اگه برام از نظر کاری سختی و هیجانی نداشت، در عوض اتفاقات غیرمنتظره خودش رو به همراه داشت. وقتی ما رفتیم تو بخش، یه گروه استاژر یک هفته قبل از ما دورهشون رو شروع کرده بودن و از اون اکیپهایی بودن که خیلی هم با هم جورن. هنوز هفته اول ما تموم نشده بود که امتحان آخر بخش اونا رسید و استاد محترم رییس بخش، طبق سنت دیرینه خودش در برگزاری امتحان شفاهی به صورت گروهی، ایستاده و کاملاً بی حساب و کتاب، مشغول شد. ما هم با یه استاد دیگه مشغول راند بودیم که یهو دیدیم همهمهای شد و یکی از استاژرا رو آوردن و دراز کردن روی یه تخت خالی. میگفتن سر امتحان ناگهان فینت کرده و افتاده و خوب طبیعی بود که استاد محترم، غش کردن یه دختر سر امتحانو بذاره به حساب تمارض و خیلی راحت از کنارش رد بشه. استاد امتحانو تموم کرد و ما هم راند رو و دوباره سری به استاژر مربوطه زدیم که دیدیم گویا فراتر از تمارض هم خبرایی هست؛ حال تهوع و سردرد شدید و ...( حالا اینجا نمیخوام سی.پی.سی رابندازم) خلاصه داستان جدی شد و کار به جایی رسید که قرار شد اون استاژر رو ببریم سی.تی تا ببینیم احیانا خونریزی چیزی نباشه و بعدشم که خانوادش رسیدن و رزیدنتای محترم اورژانسم با کمال آرامش، استاژر خودمون که برادرشم پزشک بود رو تیپتو ( = سیرکول = فلای) کردن و فرستادنش یه بیمارستان دیگه. بماند که سی.تی خونریزی سابآراکنوئیدو تأیید کرد و با یه سیر کاملاً تراژیک و احمقانه –که الان حوصله نوشتنشو ندارم- اون دختر فوت کرد. البته اواسط آذر بود که این اتفاق افتادو تو این مدت هم من و فرزاد کلی با خانواده و جماعت دوستای اون دختره آشنا و همراه شده بودیم. 2هفته روماتو که تموم شد، باز نشستیم با یاسر مشورت کردیم که کجا بریم و به این نتیجه رسیدیم که میخوایم بریم طبی2(نفرو) و یه دوهفته راحت دیگه رو بگذرونیم. اما دوره داخلی یاسر تموم شد و باید چیف جدید انتخاب میشد. روال این بود که معمولاً از بین گروه قدیمی تر چیف انتخاب بشه، اما چون کاندیدای اونا از دید ما آدم قابل قبولی نبود با رفقا تصمیم گرفتیم خودمون کاندیدا معرفی کنیم و باهاشون رقابت کنیم. کاندیدای رقیب منو از قبل میشناخت و اومد سراغم که اگه رأی بچههاتون رو برام بگیری، خیالت دیگه بابت بخش و کشیک راحت باشه. اما من شدم لیدر مخالفینش و شروع کردم رأی جمع کردن برای کاندیدای خودمون. کار خوب پیش رفت و حتی رأی چند تا از بچههای گروه اونا رو هم گرفتیم که نتیجه شد 30-27 به نفع ما با1 رأی ممتنع. اما دوست شکست خوردمون کوتاه نیومد و رفت سراغ اونایی که بهش رأی نداده بودن و با تهدید تونست دوتا از دخترا رو مجبور کنه امضاشون رو به نفع اون پسبگیرن تا نتیجه بشه 29-28 به نفع اون. ما هم که دیدیم این بابا حاضره واسه چیف شدن هرکاری بکنه، یه جورایی بیخیال شدیم و کشیدیم کنار. اما حالا نوبت تسویه حساب اون با من بود. منو فرزادو تو یه دوره به اصطلاح گپ –که تعداد انترنا کم بود- فرستاد بخش خون تا حساب کار دستمون بیاد. اما نمیدونم چرا به ما خیلی خوش گذشت و با رزیدنت و فلوی بخش کلی رفیق شدیم و استاد هم آخر دوره کلی ازمون تعریف و تمجید کرد. بعدشم به خواست خودمون رفتیم روتیشن امیراعلم که داستانشو بعداً مینویسم.
و اما حکایت نبودنهام؛ همینطوری الکی الکی افتادم وسط داستان انتخابات نظام پزشکی و اصلاً نمیفهمم روزام چهجوری میگذرن. انتخابات امسال خیلی پیچیدهتر از دورههای قبله که سعی میکنم بهزودی توضیحات بیشتری دربارش بدم.علیالحساب میتونید این یادداشتو بخونید تا بعد.
