تبليغاتX
باغ بی برگی

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

 

قابی تهی از نقشم و تصویر را گم کرده‌ام

من دیده‌ام خوابی ولی، تعبیر را گم کرده‌ام

افروخته، دل سوخته، از گفت‌و‌گو لب‌دوخته

فرزانه مشمارم که من، زنجیر را گم کرده‌ام

آواره‌ای در کوی خود، گم گشته‌ای پی‌جوی خود

سرگشته‌ام، سررشته‌ی تدبیر را گم کرده‌ام

تنها میان انجمن، حلاج شهر خویشتن

در جست‌و‌جوی دار خود، تقدیر را گم کرده‌ام

هم صید من، هم تیر من، صیاد من، نخجیر من

کو کینه‌خواه من که خود، شمشیر را گم کرده‌ام

«من» هستم و «من» نیستم، من کیستم؟ من چیستم؟

من آیه‌ی پیدایی‌ام، تفسیر را گم کرده‌ام

عمری تبه کردم پی، معماری ویرانه‌ها

اینک که خود ویرانه‌ام، تعمیر را گم کرده‌ام

باور نکردم خویش را، باور کنید ای مردمان

قابی تهی از نقشم و تصویر را گم کرده‌ام

 

پ.ن: شعر از استاد علیرضا مقامی است، اما گویا برای این روز‌های من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط شهاب  | 


اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگمردی و سالاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:55  توسط شهاب  | 


باز دریای دلم طوفانی است

آسمان کسلم بارانی است

باغم ار زیر و زبر شد چه عجب

تحفه‌ی باد خزان ویرانی است

شرح تنهایی من می‌پرسی؟

شرح تنهایی من، طولانی است

دور باطل زده‌ام، قصه من

همه سرگشتگی و حیرانی است

بعد سرگشتگی و حیرانی

باز هم حیرت و سرگردانی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:9  توسط شهاب  | 

 

شهریست پر ظریفان، وز هر طرف نگاری

                                                     یاران صلای عشقست، گر می کنید کاری


می بیغش است دریاب، وقتی خوشست بشتاب

                                                                 سال دگر که دارد، امید نوبهاری

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 22:50  توسط شهاب  | 

 

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 14:37  توسط شهاب  | 

قمار بر سر جان است اگر کنون ماندیم...

فعلا که هستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:10  توسط شهاب  |