تبليغاتX
باغ بی برگی - من کیستم؟

باغ بی برگی

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ........ فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

 

قابی تهی از نقشم و تصویر را گم کرده‌ام

من دیده‌ام خوابی ولی، تعبیر را گم کرده‌ام

افروخته، دل سوخته، از گفت‌و‌گو لب‌دوخته

فرزانه مشمارم که من، زنجیر را گم کرده‌ام

آواره‌ای در کوی خود، گم گشته‌ای پی‌جوی خود

سرگشته‌ام، سررشته‌ی تدبیر را گم کرده‌ام

تنها میان انجمن، حلاج شهر خویشتن

در جست‌و‌جوی دار خود، تقدیر را گم کرده‌ام

هم صید من، هم تیر من، صیاد من، نخجیر من

کو کینه‌خواه من که خود، شمشیر را گم کرده‌ام

«من» هستم و «من» نیستم، من کیستم؟ من چیستم؟

من آیه‌ی پیدایی‌ام، تفسیر را گم کرده‌ام

عمری تبه کردم پی، معماری ویرانه‌ها

اینک که خود ویرانه‌ام، تعمیر را گم کرده‌ام

باور نکردم خویش را، باور کنید ای مردمان

قابی تهی از نقشم و تصویر را گم کرده‌ام

 

پ.ن: شعر از استاد علیرضا مقامی است، اما گویا برای این روز‌های من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط شهاب  |